رفتن به بالا

تعداد اخبار امروز : 0 خبر


  • شنبه ۱۸ مرداد ۱۳۹۹
  • السبت ۱۸ ذو الحجة ۱۴۴۱
  • 2020 Saturday 8 August
  • سه شنبه 29 بهمن 1398 - 13:26
  • کد خبر : 1138
  • گفت و گو
  • چاپ خبر : تنهایی استراتژیک ایران و منطقه ای نفرین شده/ دفاع در نقطه صفر مرزی یعنی شکست

زمانی که می‌گوییم ایران دچار تنهایی استراتژیک است یعنی در تدوین، کاربرد و پیشبرد استراتژی های کلان خود تنها است. هر دو ابرقدرت دوران جنگ سرد از عراق٬ پشتیبانی می کردند، رخداد خان طومان و … همگی تنهایی استراتزیک ایران را نشان می دهد.

سایت کشور: آرش رئیسی نژاد استادیار گروه روابط بین الملل دانشگاه تهران و پژوهشگری پرکار است که در زمینه های راهبردی مربوط به روابط ایران با کشورهای منطقه و جهان و ماهیت این روابط مطالعات گسترده ای دارد. وی که فارغ التحصیل دانشگاه فلوریدا است برخی از نظریه های خود را در کتاب The Shah of Iran, the Iraqi Kurds, and the Lebanese Shia منتشر کرده است. این استاد دانشگاه تهران در گفتگو با سایت کشور از سیاست های منطقه ای ایران، رویارویی ایران- ایالات متحده و راهکارهای احتمالی ایران برای ارتقای جایگاه خود در منطقه می گوید.

کشور: تحلیل کلی شما در خصوص آخرین تحولات عمیق منطقه ای چیست ؟ به نظر شما منطقه به کدام سو می رود؟

استراتژی ترامپ در برابر ایران کارزار فشار حداکثری است. در مطالعات استراتژیک٬ این کارزار گونه ای از دیپلماسی اجبار است و آن را « آرام سفت‌کردنِ پیچ (gradual turning the screw)» می نامند. در این استراتژی، اولتیماتومی در کار نیست و تنها با افزایش فشارها به‌ آهستگی، حریف از پای در می‌آید. در میانه این کارزارِ فشار بیشینه٬ ایران با هوشمندی استراتژی ترامپ را با سرنگونی پهپاد آمریکایی به چالش کشید. این آغاز شدت گرفتن چالش‌ها میان ایران و آمریکا بود. اما در قضیه ترور سپهبد شهید سلیمانی، ترامپ رویه دیگری را برگزید. در این چرخش می باید به نقش سه عامل توجه کرد. نخست نقش بنیاد دفاع از دموکراسی‌ها (FDD) و به‌ویژه شخص «مارک دوبوویتز» در فرآیند این تصمیم گیری است. دوم، رخدادهای ناشی از سومدیریت اعلان قیمت بنزین و متعاقب آن، حوادث آبان ماه ۹۸ که اعتمادبه‌نفس قابل‌توجهی به‌طرف آمریکایی داد تا دست به اقدامات عملی، زودتر از موعد مورد انتظار بزند و سوم، استیضاح دونالد ترامپ.

 پیش‌ازاین، پیش‌بینی می‌شد که در میانه ماه های فوریه و مارس و آغاز کمپین‌های انتخاباتی با «ترامپ 2» مواجه خواهیم شد. از این رو ترامپ ۲ خوانده می شود که در این شرایط وی یا ممکن بود برای دستیابی به برخی خواسته‌ها مثلا با نسخه اصلاح شده و پذیرفتنی از برجام اقدام به مذاکره با ایران نماید و یا دست به کاری خطرناک بزند. با این حال٬‌ برآمدن استیضاح ترامپ عملا آغاز کمپین و فضای انتخاباتی را جلو انداخت.

اما آیا این سه عامل موجد دگرگونی اساسی در استراتژی ترامپ شده است؟ به گمان من خیر. تاکتیک ترامپ را در ادبیات راهبردی با عنوان Brinkmanship یا «سیاست قبولِ مخاطره‌ی جنگ» می باید دید یا آن چه که «یا جنگ یا مذاکره» خوانده می شود. وی دریافته است که می توان از عدم اطمینان و ریسک موجود در تهدید و تصاعد تنش سود جوید. چنین تاکتیکی برای کاربرد ریسک و عدم اطمینان را brinkmanship می نامند. به بیان دیگر، ایجاد آگاهانه و ماهرانه خطری که ریسک و عدم اطمینان بالایی را به همراه دارد به گونه ای که تهدیدکننده می کوشد نشان دهد که کنترلی بر آن ندارد brinkmanship نامیده می شود. این سیاست به هنر دستکاری ریسک و عدم اطمینان در میانه تنش اشاره دارد آن چنان که پیامد آن برآمدن وضعیتی کنترل ناپذیر است. چنین کنترل ناپذیری وضعیتی را برای طرف تهدیدشونده تحمل ناپذیر خواهد ساخت و او را مجبور به دست کشیدن از موضع خود وامی دارد. کوتاه آن که، این تاکتیک روشی عقلانی برای ایجاد شرایط غیر عقلانی است. این سیاست ریشه در وضعیت Chicken Game یا بازی جوجه‌ای دارد. بازی جوجه‌ای، حرکت سهمگینانه‌ی دو راننده‌ای است که با سرعت تمام در جاده ای تنگ به‌سوی یکدیگر حرکت می‌کنند و هرکس منحرف شود، بازنده است. از این نقطه نظر٬ Brinkmanship تلاشی است برای ایجاد تصنعی وضعیت شبیه بازی جوجه ای به این معنی که “من دیوانه‌ام و فرمان را کنده‌ام”. با این تفاوت که در Brinkmanship فرد می‌کوشد ابراز این دیوانگی را به شکلی چارچوب‌گذاری نماید که طرف مقابل مسبب و مقصر اصلی کنده‌شدن فرمان ترامپ دانسته می‌شود. در واقع٬ نکته کلیدی این است که brinkmanship تاکتیکی است برای طراحی شرایطی که مسئولیت افزایش تنش بر عهده تهدیدشونده است تا تهدید کننده! گرچه ایران به دنبال مهار تهدیدِ تهدید کننده هست اما تهدیدکننده، یعنی ترامپ، با تاکتیک brinkmanship به گونه ای شرایطی را می آفریند که مقاومت و پاسخ ایران خود تهدید تلقی گردد! تنها در این شرایط است که تهدیدات بلوف نخواهند بود چرا که شرایط ایجاد شده کنترل ناپذیر بازنمایی می شود. به زبان ساده‌تر یعنی چون شما اقدام به مذاکره نمی‌کنید، من به‌عنوان رئیس‌جمهور آمریکا دیوانه و عصبانی می‌شوم. و این یعنی انداختن توپ در زمین طرف مقابل که در حقیقت هنوز هم  استراتژی ترامپ متکی بر همین اصل است. بدین ترتیب، استراتژی ترامپ برای متقاعد کردن از طریق بالا بردن ریسک بخشی از فرآیند چانه زنی وی است.

پس از شهادت  سردار سلیمانی، بسیاری از آمریکایی‌ها و حتی برخی از تحلیگران هموطن بحث Escalation Dominance یا «تشدید چیرگی» را مطرح نمودند که برای روشن‌شدن معنای آن در ادامه مثالی را شرح می‌دهم. در شرایط درگیری، من مشتی به بازوی شما می‌زنم و شما مشتی به بازوی من و حالا من مشتی به سینه شما می‌زنم و شما هم متقابلا چنین می‌کنید و این فرآیند ادامه دارد. اما در وضعیت «تشدید چیرگی» شما در پاسخ به مشت به بازوی شما، ناگهان مشتی به صورت من می‌زنید که شدیدترین حالت است. علیرغم آن که پاسخ ترامپ به کشته شدن یک پیمانکار آمریکایی را می توان در ظاهر اینگونه تفسیر کرد. با این حال٬‌ این تعبیر دقیق و تفسیر درستی از رفتار کنونی ایالات‌متحده نیست. برعکس٬ خوانشی و زبان «تشدید چیرگی» بکار رفته از سوی مسئولین آمریکایی توجیهی بود برای عمل خود. باید پذیرفت که ترور سردار شهید سلیمانی انحراف از استراتژی دیپلماسی اجبار بود. هر چند که پیشران آن را٬ گذشته از سه عامل یاد شده در بالا٬ تلاش آمریکا برای “Coercion Restoration” یا احیای “اجبار” خود دید چرا که سقوط پهپاد و سپس رخدادهای فجیره و آرامکو٬ در حقیقت٬ اعتبار این سیاست را به چالش کشید.

پاسخ ایران باید ساختار ژئوپلیتیکی و چیدمان قدرت در منطقه را تغییر دهد و در پایان٬ پاسخ ایران اصطلاحا باید «سر ریز» داشته باشد به این معنی که هدفی را برگزیند که وقتی دستیابی به آن میسر شد، به حوزه‌ها و مکان‌های دیگری اشاعه پیدا کند. پس نباید هدفی نظامی بلکه باید هدفی ژئوپلیتیکی باشد و این هدف، که زمزمه‌هایی از آن نیز به گوش می‌رسد، اصرار بر خروج آمریکا از عراق است که منطقه را کاملا تحت‌الشعاع قرار خواهد داد و ساختار قدرت در منطقه را با تغییراتی عمیق مواجه خواهد کرد

پاسخ موشکی ایران اما تصمیم و کنشی بود برای احیای بازدارندگی “Deterrence Restoration” که اگر چنین نمی‌کرد، قطعا امنیت فیزیکی و امنیت وجودی کشور با خطرات جدی مواجه می‌گردید. امنیت وجودی درهم تنیده با هویت دولت (کشور) است که آن را می توان تاحدودی مربوط به «هیمنه» نیز تعبیر کرد. به عبارتی دیگر، پاسخ موشکی یعنی عملی‌کردن رجزخوانی‌های ایران که اگر اقدام عملی با آن همراه نمی‌شد فقط در حد شعارهای توخالی نمود می‌یافت. اما امنیت فیزیکی به این معنی است که بزرگ‌ترین فرمانده کشور ترور شده، نماد قدرت منطقه‌ای ایران به شهادت رسیده و ایران دیگر نمی‌تواند برای دفاع از امنیت ملی، در ورای مرزهای خود از امنیت کشور دفاع کند. نتیجه سکوت می توانست به تشدید حضور مستقیم و غیرمستقیم آمریکا و قدرت‌های منطقه ای بینجامد. عدم پاسخ موشکی می توانست شکل دهنده تکانه ای (momentum) شود که ایران را از عراق عقب راند و در گام دوم با برآمدن تنش های داخلی، نظام را دچار چالش کرده و حتی ایران را تجزیه نماید. شهادت سپهبد سلیمانی از یکسو توان ایران برای جنگ با دشمن را به چالش کشیده است و از سوی دیگر، هیمنه و هویت ایران در منطقه ایران را نشانه رفته است. این بدین معنی است که در صورت نبود استراتژی منسجم در این بزنگاه تاریخی بقا و هیمنه ایران، هر دو، مورد تهدید است به گونه ای که نه تنها به برچیده شدن نفوذ ایران در منطقه می انجامد بلکه تنش را به درون کشور وارد کرده و تمامیت سرزمینی ایران و بقای نظام را نشانه خواهد گرفت.

پاسخ موشکی ایران را می‌توان از منظر ادبیات راهبردی و نظامی دستاوردی بی‌نظیر خواند چون به‌خوبی قدرت و توان بازدارندگی ایران را احیا کرد. در مقابله‌ی استراتژیک لازم است نگاه استراتژیک وجود داشته باشد و بحث تلفات، مبحثی بی‌ارزش است. این‌که «چند نفر کشته‌شده‌اند؟» بلا موضوع است بلکه آنچه حائز اهمیت اساسی می‌باشد این نکته است که «چند نفر را می‌توانستی بکشی؟». ایران «توان» و «اراده» خود را نشان داد که چطور می‌تواند پایگاه‌های آمریکا که بخشی از خاک این کشور است را هدف قرار دهد و در نتیجه ایران اهرم فشار را در دست دارد و نشان داد که «واقعا» حمله می‌کند. بازتاب حمله موشکی، در میان کشورهای حاشیه خلیج‌فارس، اسرائیل و حتی ترکیه، شایان توجه است. این کشورها همگی از ترور سردار سلیمانی تلویحا ابراز رضایت نموده و با آمریکا همراهی کردند اما پاسخ موشکی ایران، سکوت سنگینی در فضای این کشورها حاکم کرد که از اثرات پاسخ استراتژیک است و نشان می‌دهد ایران، برای دفاع از امنیت ملی، دست به هر کاری از جمله موشک‌باران پایگاه های آمریکایی،که از نگاه تصمیم گیران واشینگتن٬ بخشی از آمریکا است می‌زند. سرنگونی پهپاد، حمله به تاسیسات آرامکو در عربستان سعودی و پایان ماجرا، پایگاه‌های عین الاسد، تاثیر روانی خردکننده‌ای بر کشورهای عربی و اسرائیل گذاشته است. حجم مقاله‌های نگارش شده در مورد توان موشکی ایران در این مدت، جالب‌توجه بوده است زیرا برای بسیاری از کشورها، باور این توان، سخت بود. این ناباوری، ناشی از نقش پررنگ «بنیاد دفاع از دموکراسی در آمریکا» است که با طرح موضوعاتی در رسانه‌ها و در میان سیاستمداران منطقه، توانایی‌های ایران را صرفا یک «ادعا» و «تبلیغ» نشان می‌دادند و از سوی دیگر، ایران را فاقد «اراده» لازم برای مقابله با اقدامات خصمانه خارجی می‌دانستند.

این‌که ایران بخواهد پس از موشک‌باران عین الاسد پاسخ اصلی به آمریکا داشته باشد یا نه موضوع دیگری است. اما٬ آن گونه تاریخ نشان داده است٬ تصمیم گیران اصلی کشور باید بدانند که “پاسخ استراتژیک الزاما پاسخی فیزیکی نیست.” پاسخ استراتژیک ایران باید پیامدی دیرپای داشته باشد. هدف قرار دادن یک ناو یا چند ژنرال آمریکایی، امری زودگذر است. پاسخ ایران همچنین لازم است ساختار ژئوپلیتیکی و چیدمان قدرت در منطقه را تغییر دهد و در پایان٬ پاسخ ایران اصطلاحا باید «سر ریز» داشته باشد به این معنی که هدفی را برگزیند که وقتی دستیابی به آن میسر شد، به حوزه‌ها و مکان‌های دیگری اشاعه پیدا کند. پس نباید هدفی نظامی بلکه باید هدفی ژئوپلیتیکی باشد و این هدف، که زمزمه‌هایی از آن نیز به گوش می‌رسد، اصرار بر خروج آمریکا از عراق است که منطقه را کاملا تحت‌الشعاع قرار خواهد داد و ساختار قدرت در منطقه را با تغییراتی عمیق مواجه خواهد کرد. عدم حضور آمریکا در منطقه، از نگاه تصمیم گیران ایرانی٬ به‌خودی‌خود به سود ایران است. در این میان٬ کنترل جامعه مدنی٬ و نه صرفا جامعه سیاسی٬ در عراق از اصلی‌ترین اموری است که ایران باید به دنبال آن باشد و اجازه ندهد که نیروهای ضد ایرانی در آن رشد نمایند پس نیاز به اعمال یک کنترل نامحسوس در عراق است. ایران باید سعی کند که بیرون‌راندن آمریکا از عراق، یک هدف صرفا ایرانی نمایش داده نشود بلکه هدفی عراقی و برخاسته از جامعه عراق باشد و دستاورد آن به نام مردم و دولت عراق ثبت شود. از سوی دیگر مردم عراق نیز باید به این باور برسند که خروج آمریکا از عراق، به معنای این نیست که آن کشور زیر یوغ ایران قرار خواهند گرفت. همراهی ابومهدی المهندس و سردار سلیمانی و شهادت این دو به‌طور همزمان، خود می‌تواند نمادی برای این موضوعات در نظر گرفته شود. اما در حال حاضر آرایش منطقه‌ای، وابستگی زیادی به رویدادهای آینده در داخل ایالات‌متحده و همچنین پاسخ آتی ایران خواهد داشت.

کشور: شما قبلا در چند مقاله از انزوای ژئوپلیتیکی یا تنهایی ایران سخن گفته اید. بنیادهای جغرافیایی این نظریه چیست؟

من هیچگاه نگفته ام که “ایران دچار انزوای ژئوپولیتیک است” و یا “دچار تنهایی است”. دو مفهوم “تنهایی ایران” و “انزوای ژئوپولیتیک” فاقد هرگونه بنیان تئوریک و مهم تر از آن٬ نمود تاریخی و جغرافیایی است. این که “ایران تنهاست” معنایی نمی دهد. در چه چیز تنهاست؟ ایران دچار “انزوای ژئوپولیتیک” نیست٬ به هیچ روی. کشوری که این همه درگیر نیروها و فشارهای ژئوپولیتیکی است٬ نمی تواند دچار به اصطلاح انزوای ژئوپولیتیک باشد. به گمانم که شخص یا اشخاصی که خود را واضع این واژه های پرطمطراق ولی بی معنی را می دانند٬‌ دچارplagiarism  شده اند ولی از آن جا که نمی خواهند به نوشته و نویسنده اصلی اشاره کنند٬ کوشیده اند تا اندکی در واژه تدلیس نمایند.

برخلاف این دو واژه٬ من بر آنم که ایران دچار “تنهایی استراتژیک تاریخی (Strategic Loneliness)” است. این مطلب را به تفصیل در کتاب خود نیز The Shah of Iran, the Iraqi Kurds, and the Lebanese Shia نوشته ام.

. زمانی که می‌گوییم ایران دچار تنهایی استراتژیک است یعنی در تدوین٬ کاربرد و پیشبرد استراتژی های کلان خود تنها است. در کنار دفاع میهنی در برابر عراق بعثی که هر دو ابرقدرت دوران جنگ سرد از یک سویِ میدان نبرد٬ یعنی عراق٬ پشتیبانی می کردند٬ رخداد خان طومان همگی تنهایی استراتزیک ایران را نشان می دهد. حوادث ژانویه امسال نشان داد که هیچ کس -از جمله روسیه و چین- در کنار ایران نیست

جغرافیای ویژه ایران بر دو پایه نزدیکی جغرافیایی به خطر و آسیب پذیری جغرافیایی استوار بود. نزدیکی جغرافیایی به خطر و آسیب پذیری جغرافیایی موجد نفرین جغرافیایی گشته است. این موقعیت با دو ویژگی ایران زمین دوچندان شده است: پارسی زبان بودن و شیعه بودن. ایران یگانه کشور پارسی زبان و تنها کشور شیعه است که در خاورمیانه بزرگ عربی-ترکی-سنی محاط گشته است. ٬ ایران پارسی زبان و شیعی مذهب همچو تکه ای ناجور در منطقه نمایانده شده است.

تنهایی استراتژیک٬ مفهومی است که نخستین بار توسط محی الدین مصباحی٬ استراتژیست برجسته ایرانی بیان شده است٬ اشاره به واقعيتي است كه در آن «ايران٬ چه آگاهانه و خودخواسته و چه ناخواسته و از روی ناچاری٬ به گونه ای استراتژیک تنها است و محروم از هر گونه اتحادهایي معنادار و متصل به قدرت هاي بزرگ.»[1] به بیان دیگر٬ تنهايي استراتژيك ايران اشاره به وضعيتي است كه در آن ايران فاقد هر گونه اتحادي طبيعي با ابر قدرتي جهاني و يا قدرتي بزرگ است؛ فقداني كه با پيروزي انقلاب اسلامي، بحران سفارت امریکا، و در نهايت جنگی خونين و طولاني با عراق بيش از پيش تشديد گرديد. زمانی که می‌گوییم ایران دچار تنهایی استراتژیک است یعنی در تدوین٬ کاربرد و پیشبرد استراتژی های کلان خود تنها است. در کنار دفاع میهنی در برابر عراق بعثی که هر دو ابرقدرت دوران جنگ سرد از یک سویِ میدان نبرد٬ یعنی عراق٬ پشتیبانی می کردند٬ رخداد “خان طومان” و “شادمانی از شهادت سردار سلیمانی” همگی تنهایی استراتزیک ایران را نشان می دهد. حوادث ژانویه امسال نشان داد که هیچ کس -از جمله روسیه و چین- در کنار ایران نیست.

با این حال٬ نادرست خواهد بود اگر تصور کنیم که مفهوم تنهایی استراتژیک ویژگی مختص جمهوری اسلامی ایران بوده است. فرمانروایان قاجار نیز بارها کوشیدند تا متحدانی استراتژیک را برای مهار خطراتی علیه یکپارچگی سرزمینی ایران بیابند . آنان کوشیدند تا از فرانسه در برابر روسیه٬ بریتانیا در برابر روسیه٬ روسیه در برابر بریتانیا٬ آمریکا در برابر روسیه و بریتانیا سود جویند. اما سرانجام دریافتند( گرچه دریافتی بس دیر و زیان بار بود)که متحدی استراتژیک ندارد و نمی توان به دولتی بیگانه اعتماد کرد. رضا شاه پهلوی نیز قربانی تلاش غیرمستقیمش در همدلی با آلمان نازی علیه روسیه و بریتانیا شد. حتی شاه هم تنهایی استراتژیک ایران را دریافته بود. وی کاملا آگاه بود که در صورت حمله مستقیم یا غیرمستقیم شوروی، هیچ کشوری نمی تواند تضمین کننده یکپارچگی ملی ایران باشد، مگر خود ایران.

آن گونه که سفیر ایالات متحده در واپسین سال های دهه ۱۹۴۰ میلادی به شاه جوان گفته بود، «آمریکا به خاطر ایران، برای نجات ایران٬ هرگز با شوروی ها وارد جنگ نخواهد شد.»[2] در سفرش به مسکو در نوامبر۱۹۷۴ شاه نگاه خود را به تنهایی استراتژیک ایران به روشنی بیان کرده بود. پس از بازگشت از سفر٬ شاه واکنش خود را به روس ها برای علم روایت کرد و گفت :

«اول که با هم روبرو شدیم٬ آن ها خروپفی کردند٬ سخت به دهانشان کوبیدم. به من گفتند این همه اسلحه برای چه می خرید و خریده اید؟ برای کی و بر علیه کی؟ پیمان سنتو را چرا زنده می کنید و برای چه؟ ما نسبت به همه این مسائل سوءظن داریم و قویا به خود حق می دهیم که سوءظن داشته باشیم. من در جواب گفتم٬ می خواهید سوءظن داشته باشید٬ می خواهید نداشته باشید٬ ولی حق ندارید از من بپرسید که چرا کشور خود را قوی می کنم.هیچ کس حق ندارد نسبت به این مسائل در کار کشور دیگر مداخله کند. میزان اسلحه و قدرتی که طرف احتیاج من است٬ خودم می دانم و بس. برای چه این کار را می کنم هم نمی خواهم توضیح بدهم٬ چون کسی از من حق سوال ندارد. فقط یک تجربه بازگو می کنم و آن این است که سازمان های بین المللی نشان دادند که در هیچ موقعی به درد هیچ کس نخوردند. در پهلوی گوش و همسایگی خودمان اتفاق های مهمی افتاده است٬ چه جنگ اعراب و اسراییل٬ دو دفعه٬ و چه جنگ قبرس٬ و دیدیم کسی به درد هیچ کس نخورد. آن کس که زد٬ می زند و آن کس که خورد٬ می خورد٬ و همین! به همین جهت من میل ندارم از کسی کتک بخورم و اگر بر فرض کتکی بخورم و زورم نرسد٬ مملکتی بر جای نمی گذارم که به درد مهاجم بخورد.»[3]

عدم اعتماد کامل شاه به آمریکایی ها نشان دهنده این امر بود که اتحاد ایران با ایالات متحده و همچنین پیمان های دفاعیشان نه مانا هستند و نه پایا. و این یعنی تداوم تنهایی استراتژیک ایران. ریشه تنهایی استراتژیک ایران٬ در وهله پایانی٬ جغرافیا و تاریخ ویژه ایران بوده است. ایران که همواره در قلب خاورمیانه بزرگ یا اویکومن (Oikoumene)٬ ناحیه ای میان نیل و وخش (آمودریا یا جیحون)، جای گرفته است خود را همچو دژ خاور نزدیک می بیند. به سخن دیگر٬ ایران پیوندگاهی استراتژیک است که در دهانه سه قاره آسیا٬ اروپا و آفریقا نشسته است. این کشور در منطقه ای بس ژئواستراتژیک میان دریای کاسپین و خلیج فارس نشسته که شریان های بازرگانی٬ همچو راه ابریشم باستانی٬ نیز از آن گذر می کرد.

گرچه جایگاه ژئواستراتژیک ایران به آن قدرتی پرتوان داده است٬ با این وجود، جغرافیا، ایران را نفرین کرده است. جغرافیای ویژه ایران بر دو پایه “نزدیکی” جغرافیایی به خطر و “آسیب پذیری” جغرافیایی استوار بود. ایران زمین از دیرباز به سرچشمه خطر نزدیک بوده است. پیش از برآمدن خطر شوروی٬ این نزدیکی ایران به مرزهای روسیه تزاری(که سودای دستیابی به آب های گرم خلیج فارس داشتند)و هندوستانِ بریتانیا٬ در کنار برخورداری ایران از نفت٬ بود که خطر دو امپراطوری بزرگ را برای ایران آشکار ساختند. پیش از آن٬ این امپراطوری عثمانی و خانات ازبک بودند که سرچشمه تهدید بودند. این نگاه را می توان به دوران پیش از اسلام گسترانید آن گاه که امپراطوری روم و سپس بیزانس (روم شرقی) در باختر و هیاطله در خاور ایران سرچشمه خطر در نزدیکی ایران بودند.

گذشته از این، ایران از آسیب پذیری جغرافیایی رنج می برد. نگاهي كوتاه به مرزهاي جغرافيايي ايران نخستين و مهم ترين خصيصه بارز آن را نمايان مي سازد: “فقدان مرزهاي طبيعي دفاعي”. ايران نه همچو كشورهايي همچو بريتانيا و يا امريكا است كه بواسطه درياها و اقیانوس ها محيط گشته باشد و نه همچو كشورهايي كوچك محصور در ميان رشته كوه هاي بلند و تسخيرناپذير. هم از اين روست كه تاريخ ايران زمين مشحون است از تاخت و تازهاي بي پايان اقوام و ملل گونه گون از شرق و غرب به فلات ايران. تازش پیوسته به فلات ایران خود بستری پردوام را برای نفرین جغرافیایی ایران آفریده است. نفرین جغرافیایی همراه با قلمرویی وسیع و مرزهایی کنترل ناپذیر، همگی ایران را هدفی برای تازش آشوریان، یونانیان، اعراب، مغولان، تاتارها، ترك ها، ازبک ها، پرتغالی ها، روس ها و انگلیسی ها ساخته است. هیچ کشوری در درازنای تاریخ جهان همچو ایران در معرض تازش بیگانگان از همه سوی مرزهای خود نبوده است. این همه نمایان‌گر اهمیت جایگاه مرز همچو خاک‌ریز دفاعی در نگاه ایرانیان بوده است. ردپای این نگاه را می توان در اساطیر کهن ایرانی نیز یافت. اهمیت بنیادین رودخانه آموی (جیجون یا وخش) همچو مرزی دفاعی بازتاب چنین پنداری است..

“نزدیکی” جغرافیایی به خطر و “آسیب پذیری” جغرافیایی موجد نفرین جغرافیایی گشته است. این موقعیت با دو ویژگی ایران زمین دوچندان شده است: پارسی زبان بودن و شیعه بودن. ایران یگانه کشور پارسی زبان و تنها کشور شیعه است که در خاورمیانه بزرگ عربی-ترکی-سنی محاط گشته است. خاورمیانه بزرگ اسلامی بر دو ستونِ سنیِ عرب و تُرک بنا گشته است. محصور گشتن در میان دریایی از اعراب و اهل تسنن، ایران زمین را واجد این خصیصه ای بنیادین کرده است که، چه آشکار و چه پنهان، بن مایه امنیت ملی و سیاست داخلی و خارجی نظام های حاکم بر آن بوده است. هم از این رو٬ ایران پارسی زبان و شیعی مذهب در منطقه تنها مانده است.

آمریکا ، روندهای امنیت منطقه‌ای را تضعیف نموده و حضور کشوری خارج از حوزه منطقه‌ای موجب برهم خوردن تعادل جریان‌های تاریخی-طبیعی گردیده است. ایران باید از حالا به دنبال ایجاد «نهاد امنیت منطقه‌ای» باشد زیرا بدون وجود این نهاد، دچار چالش‌های ناشی از مخمصه ژئوپلیتیکی خواهیم بود. برای تاسیس چنین نهادی پذیرش دو پیش‌شرط از سوی کشورهای منطقه ضروری است.

نفرین جغرافیایی ایران عدم امنیت تاریخی دیرینه ای را آفریده است. چنین عدم امنیتی در “ذهنیت محاصره شدگیِ” (sieged mentality) فرمانروایان ایران نیز پدیدار گشته است. بسیاری از این فرمانروایان بر آن بوده اند که ایران مشکل امنیتی بس شدید و حادی دارد و از این رو٬ بر سیر و سویه استراتژی ها و سیاست های کلان فرمانروایان ایرانی تاثیر گذاشته است. هم از این رو٬ توسعه را در “قوی شدن” می بینند٬ آن هم در حوزه ی نظامی و سیاسی. چنین ویژگی ژرف و ریشه داری نه تنها در حوزه سیاسی-نظامی، بل در حوزه های اقتصادی-توسعه ای و هنجاری-فرهنگی فرمانروایان ایرانی نیز مشهود بوده است تا بدان جا که عدم امنیت تاریخی بخشی جدایی ناپذیر از فرهنگ ملی ایران بوده است. عدم اعتماد به بیگانگان و از سوی دیگر٬ تاکید بر توهم توطئه و دیدن دست بیگانه در همه امور خود برخاسته از چنین عدم امنیت تاریخی است. چنین دیدگاهی پیوند میان بیگانگان/غیرایرانیان/غیرمؤمنان برونی و اپوزیسیون/روشنفکران/منافقین درونی را در فرهنگ و روانشناسی چیره سیاسی ایران برجسته و سپس “طبیعی” جلوه داده است. پس ردپای تنهایی استراتژیک را می توان در همه حوزه های تمدن ایران دید.

کشور: در خصوص عمق استراتژیک ایران، دیدگاههای متفاوتی وجود دارد. عده معتقدند که عمق ایران را باید در شرق و آسیای میانه و قفقاز جستجو کرد. به نظر شما آیا مجبور به انتخاب میان شرق و غرب هستیم یا می توان تعادلی جامع میان آنها برساخت که حوزه های تمدنی مختلف را در بر گیرد؟

در پاسخ به این پرسش یکبار دیگر می باید به مهم ترین ويژگی ایران٬ یعنی تنهایی استراتژیک تاریخی٬ روی آورد. منطق تنهایی استراتژیک به دو پیامد کلیدی می انجامد. نخست این که٬ «دفاع در نقطه صفر مرزی یعنی شکست».

اگر به تاریخ دیرین ایران نگاهی افکنید درمی یابیم که ایران از زمان فروپاشی هخامنشیان تا تابستان ۱۹۵۸ دچار دو سرنوشت محتوم بوده است: “اشغال از سوی بیگانه” و “محاصره شدن نظامی”. همه تاریخ ایران از ۳۳۰ پیش از میلاد که ایران بدست اسکندر مقدونی ویران شد تا نیمه دوم سده بیستم را می توان در این دو وضعیت دید. استثناهایی همچو پیروزی اولیه ارد اشکانی و یا شاپور اول و خسرو دوم ساسانی در واپسین جنگ ایران و بیزانس و یا پیروزی های نظامی نادرشاه افشار به حدی زودگذر بوده اند که دوگانه اشغال-محاصره شدن را به کناری نزده اند. تنها در تابستان ۱۹۵۸ است که با کودتای عبدالکریم قاسم و برآمدن دوچندانِ خطر پان عربیسم٬ شاه به تکاپوی متحدین غیردولتی٬ یعنی کردهای عراق٬ می افتد. اندکی بعد نیز از شیعیان لبنان٬ هر چند در مقیاس اندک تری٬ پشتیبانی می کند. از همین روست که سرهنگ پاشایی٬ رييس اداره خاورميانه ساواك٬ اشاره می کند که: «برای مبارزه و مهار خطر [پان عربیسم] می باید در ساحل شرقی دریای مدیترانه بجنگیم تا از خون ریختن در مرزها و خاک ایران جلوگیری کنیم».[4]

تنها با اتخاذ سیاستی که آن را “سیاست خارجی غیر دولتی (Non-State Foreign Policy)” نامیده ام ایران توانست خطرات منطقه ای و بین المللی را مهار سازد. سیاست خارجی غیر دولتی گونه ای ویژه از سیاست خارجی است که به دنبال ایجاد روابط استراتژیک با گروه ها و جنبش های سیاسی- نظامی است.[5] این سیاست در گستره ای وسیع تر و پیچیده تر و با رنگ و بویی ایدئولوژیک در دوران ایران انقلابی نیز بکار گرفته شد. با این حال٬ نباید سویه ها و پیشران ژئوپولیتیکی آن را نادیده انگاشت و آن را صرفا سیاست “صدور انقلاب” دید. به همین دلیل٬ سیاست خارجی غیردولتی ایران را می باید یک استراتژی ژئوپولیتیکی و نه صرفا کوششی ایدئولوژیک دید.

پذیرش ناپذیر خواهد بود که بار امنیتی شیعیان و کردهای عراق را ایران بر دوش کشد، اما دیگر کشورها از رابطه اقتصادی سودمند گردد. هدف قراردادن کارخانه کاله در نجف توسط اسرائیل، نشانه‌ای مشهود از جایگاه ویژه مسائل اقتصادی و تاثیر آن بر نفوذ سیاسی است.

اگر تاریخ به فرمانروایان ایرانی( ورای ایدئولوژی هایشان) این نکته را آموخته است که برای دفاع از کشور می باید ورای مرزها حضور داشت٬ مسئله بنیادین حوزه های “طبیعی نفوذ (Sphere of Influence)” نیز اهمیت می یابد. برای یافتن این حوزه ها می باید به “هارتلند” ایران اشاره کرد. هارتلند ایران نمایان گرِ سرزمینیِ بنیان های جهان ایرانی است. در هسته ی تمدن کهن و دیرپای ایرانی خاطرات و ارزش های مشترکی هستند که بسان نمادهايي بي همتا کارکردِ برساختنِ يگانگی و برپایی وحدت در میان کثرت ایرانیان را دارند. نمادهاي برسازنده تمدن ايراني را مي توان در دو نماد نوروز و عاشورا جست. اگر نماد نخست شادي مشترك را به همراه دارد، نماد دوم بر درد و غم مشترك اشاره مي کند. اين همه نشان دهنده اين است كه مرزهاي تمدن إيراني را مي بايد در گستره اي بس وسيع تر از مرزهاي امروزين ایران ديد: آن جا كه مردمانش نوروز را پاس مي دارند و يا عاشورا را حرمت مي گذارند. هم از این رو٬ جغرافیای نوروز و عاشورا (سرزمین هایی که مردمان آن در عاشورا برای امام حسین (ع) سوگواری می کنند و یا سال نو ایرانی٬ نوروز٬ را به جشن و سرور می گذرانند) هارتلند ایران را می آفرینند. به بیان دیگر٬ هارتلند بر “هلال های دوگانه” همنهشت است: “هلال عاشورا” و “هلال نوروز”. اگر هلال عاشورا از ایران تا به عراق، سوریه و لبنان گسترانده شده است٬ هلال نوروز از کردستان عراق و ایران تا به افغانستان و سپس تاجیکستان را در برمی گیرد. در واقع، هارتلند ایران یعنی هلال های دوگانه محدوده ای ژئوکالچرال است که از شامات و دریای مدیترانه تا خُتن و فرارود را در برمی گیرد. این گستره که محور دگرگونی های عمده ژئوپولیتیکی با ابعاد تاریخی در خاورمیانه بزرگ نیز بوده است بستری استراتژیک را برای ایران در میانرودان و شامات و همچنین در فرارود و آسیای میانه فراهم کرده است.[6] چنین حوزه یِ نفوذِ طبیعی ریشه در ژرفا و تداوم تمدن ایرانی دارد. اینجا است که سیاست خارجی ایران را چه درست و چه نادرست از بنیادهای تمدن و هارتلند ایران گریزی نیست. کوتاه آن که، تأثیر تمدن و هارتلند ایران بر سیاست خارجی ایران دگربار نشان می دهد که جغرافیا صرفا در مورد مرزهای فیزیکی نیست؛ بلکه به مرزهای هویتی نیز اشاره دارد و پیوند درونی میان هویت و مکان را نمایان می سازد.

اما تاریخ ایران نشان می دهد که سیاست خارجی ایران در منطقه از نبود توازن هویتی در رنج بوده است. اگر دو هلال نوروز و عاشورا، شاكله برسازنده هارتلند ايران، به محدوده ای ژئوکالچرِال اشاره می کند كه نفوذ ايران را “طبیعی” جلوه می دهد، نگاهداشت توازن و گسترش این محدوده اما نيازمند سياستِی است ظريف. با این حال٬ توازن هویتی میان دو ستون هویتی نوروز و عاشورا در سده اخیر در میان اهداف سیاست خارجی ایران قرار نگرفته است. اگر ایران پیشا انقلابی بیش از پیش بر پیوندهای استراتژیک با “گروه های ایرانی” بسان کردها تکیه کرد٬ ایران پساانقلابی روابط استراتژیک با گروه های شیعی را می جوید. این بدین معنی است که سیاست خارجی ایران در هر دوره تنها بر یک ستون هویتی تکیه کرده و در یک هلال کارا بوده است. تکیه بر یک هلال هویتی ایران در هر دوره پیشا و پسا انقلابی اما ریشه در پنداشت و کوشش حکومت های ایرانی در ارائه خوانشی ناتمام و ناقص از “ایران” داشته است. اگر پادشاهی پهلوی ریشه “ایران شاهنشاهی” را در شاهنشاهی کوروش بزرگ هخامنشی می جست و ایران پس از اسلام را کمتر ارج مي گذارد٬ جمهوری اسلامی ریشه “ایران اسلامی” را در مدینه النبی می جوید و ایران پیش از اسلام را زمانه ای تاریک جلوه می دهد. این دو خوانش هویتیِ ناهمسان و البته ناتمام از مفهوم ایران٬ سیاست خارجی و داخلی ایران را نامتوازن و ناپایدار ساخته است. چنین توازن هویتی ميان نوروز و عاشورا اما در میان فرمانروایان ایرانی غریب و ناشناخته نبوده است٬ برعکس از ديرباز رهنماي فرمانروایان خردمند ايراني بوده است. گويند كه نوروز و عاشورا در سالي از دوران سلطنت شاه عباس دوم صفوی همزمان گشت. شاه خردمند دستور داد تا اصفهان٬ پایتخت آن زمان ایران زمین٬ را در روز نخست به پاس نوروز به شادي و جشن گذراندند و در فرداي آن به پاس امام حسين (ع) سياهپوش گردانند. تنها با اتكا به چنين سياست ظریفي است که مي توان استراتژی هایی کلان و متوازن را برساخت و از دره فرغانه تا به بحر روم (درياي مديترانه) اعمال قدرت کرد. از این رو٬ می توان عمق استراتژیک دومی را در افغانستان و تاجیکستان و همچنین در کردستانات یافت.

سیاست خارجی ایران از نبود توازن مدیریتی نیز در رنج بوده است. فرمانروایان ایرانی از دیرباز هارتلند ایران زمین را تنها منطقه ای برای نفوذ سیاسی-نظامی می بینند. نکته مهم اما این که٬ بذر اتحادهای پایدار در حوزه فرهنگي-هويتي “كاشته” مي شود و در حوزه سياسي-نظامي “برداشت” مي گردد. مرحله “داشت” یعنی مرحله اي كه به رابطه نزديك اقتصادي اشاره مي كند، اما هم در دروان پهلوی و هم در زمانه کنونی٬ ديرزماني است كه نادیده انگاشته شده است. یک نمود چنین ناتوانی دیرپا را می توان در فرآیند برگماشتن نمایندگانی در کشورها و سرزمین های برسازنده هارتلند ایران را دید. در زمانه کنونی٬ بسیاری از این نمایندگان از پیشینه نظامی-امنیتی تا اقتصادی-بازرگانی برخوردار بوده اند. این نقصان در دوران ایران پهلوی در دهه ۴۰ و ۵۰ شمسی نیز بود که بسیاری از سفرای ایران همچو سرلشگر منصور قدر در بیروت٬ سرلشگر علی معتضد در دمشق ، از اعضای پیشین ساواک بودند. این بدین معنا است که نمایندگان ایرانی از پیشینه اقتصادی برخوردار نبوده اند; امری که در جهان امروزی، جهانی که پول و اقتصاد قدرتمند در آن نقش نخست را ایفا می کنند، پذیرش ناپذیر است. هم از این رو٬ پایداری و توازن مدیریتی سیاست خارجی ایران به ظرافت بنا كردن استراتژي نويني در ميانه سه ساحت درهم تنيده سياسي، اقتصادي، و فرهنگي اشاره دارد. گرچه رابطه فرهنگي و هويتي ميان آنان كه عاشورا را حرمت مي نهند و آنان كه نوروز را پاس مي دارند با ايران به دستاوردهايي سياسي و گاه اتحادهاي امنیتي-نظامي انجامیده است، پایداری و گسترش اتحادهای استراتژیک در ميان عناصر تمدن ايراني تنها با برساختن رابطه ی نزديك اقتصادي با كشور مادر یعنی ايران ميسر مي‌گردد. هم از این رو، پذیرش ناپذیر خواهد بود که بار امنیتی شیعیان و کردهای عراق را ایران بر دوش کشد، اما دیگر کشورها از رابطه اقتصادی سودمند گردد. هدف قراردادن کارخانه کاله در نجف توسط اسرائیل، نشانه‌ای مشهود از جایگاه ویژه مسائل اقتصادی و تاثیر آن بر نفوذ سیاسی است. نیازی نیست که حتی ایران اقدام به تولید یا صادرات کالا با برندهای ایرانی کند بلکه می‌توان با روش‌های گوناگون از جمله راه‌اندازی کارخانه‌ها و شرکت‌هایی با اعضای هیئت‌مدیره ایرانی و عراقی و بدون چیرگی ملیتی خاص، دست به تولید کالا و خدمات در خود عراق زد. پس بر حکمرانان ایرانی واجب است که با توسعه همکاری های اقتصادی با متحدین طبیعی نفوذ ایران را پایدار و گسترش دهند.

ایران به‌صورت تاریخی، مدافع تثبیت مرزهای سایکس–پیکو بوده است و نمونه تاریخی آن در زمان شاه، پشتیبانی از عمان و نمونه معاصر آن سوریه و یمن بوده است. در واقع٬ ایران مهم ترین کشور حافظ مرزهای خاورمیانه بوده است. هرچند که ایران متهم به به تغییرات درونی در کشورها است اما بر سر حفظ یکپارچگی ملی کشورها موضعی مشخص و سخت‌گیرانه دارد. این خود می تواند آغازی سازنده را در گفتگوهای منطقه ای رقم زند.

کشور: به نظر شما راه برون رفت مشکلات امنیتی موجود در خاورمیانه و منطقه خلیج فارس چیست و ایران چه ابتکاری می تواند انجام دهد؟

در این جا می باید به دو نکته مهم اشاره کرد. نخست این که تکیه بیش از حد و صرف به سیاست خارجی غیر دولتی ایران و اتحاد با گروه های غیردولتی امری غیرخردمندانه است. گو این که تاریخ و جغرافیای ویژه که در تنهایی استراتژیک ایران خود را نشان می دهند٬ پیشران این گونه سیاست ویژه و کارا تا به امروز شده است٬ اما از سوی دیگر باعث امنیتی شدن ایران٬ گسترش گفتمان ایران هراسی در منطقه و جهان و تضعیف بیش از پیش زیرساخت های اقتصادی ایران شده است. چنین پیامدهایی همگی ریشه در عدم شناخت “مخمصه ژئوپولیتیک (Geopolitical Predicament)” ایران از سوی فرمانروایان ایرانی شده است. تاکید می کنم مخمصه ژئوپولیتیک و نه واژه بی معنی و من درآوردی انزوای ژئوپولتیک. باید بپذیریم که سیاست خارجی غیر دولتی ایران – همچو کوششی دیرینه برای استراتژی هایی “دفاعی” در ورای مرزهای ایران – به عنوان استراتژی “تهاجمی” ایران در منطقه نمایانده و خوانده شده است. به سخن دیگر٬ تلاش های رهبران ایرانی برای چیرگی بر نفرین جغرافیایی و تنهایی استراتژیک ایران همگی همچو توسعه طلبی پارسی یا شیعی بازنمایی شده است. ریشه این پارادوکس بازمی گردد به نبود نهاد امنیت جمعی منطقه ای. کوشش برای ایستادگی در برابر نفرین جغرافیایی و تنهایی استراتژیک٬ در کنار نبود هر گونه توافق امنیتی و یا نهاد امنیت جمعی منطقه ای، استراتژی های دفاعی ایران را بسان استراتژی های تهاجمی ترجمه کرده است. به بیان دیگر٬ هنگامی که ایران دغدغه تامین امنیت دارد، کشورهای همسایه به‌ویژه اعراب حاشیه خلیج‌فارس (پیش و پس از انقلاب اسلامی) تصور تهاجم و گسترش‌طلبی ارضی را از سوی ایران دارند و این مساله در آن‌ها ترس ایجاد می‌نماید که نگرانی آنان بجا به نظر می‌رسد. آنچه عامل اصلی این سوتفاهم است، فقدان نهاد امنیتی منطقه‌ای است که شرایط همگرایی و رسیدن به درک مشترک و ترجمان دقیق امنیتی این کشورها را موجب گردد. از سویی، اعراب ایران را به حضور و دخالت در سوریه سرزنش می‌کنند اما ایران می‌داند که پس از سرنگونی سوریه، نوبت به ایران خواهد رسید که همین مساله، موجب ایران‌هراسی نیز می‌گردد و این چرخه‌ی معیوب ناتوانی در درک متقابل، کلاف منطقه را سردرگم‌تر می‌نماید. کوتاه آن که، ایران در همتافته ای دفاعی—تهاجمی (offense-defense complex) به دام افتاده است: در حالی که رهبران ایران جویای مهار تهدیدهای بین المللی و منطقه ای و دفاع از تمامیت ارضی ایران از طریق بنا کردن روابط استراتژیک با گروه های غیر دولتی بوده اند، کشورهای منطقه، سیاست خارجی غیر دولتی ایران را همچو استراتژی هجومی دیده و خوانده اند. این وضعیت را می توان «geopolitical predicament (مخمصه ژئوپلیتیکی)» ایران دید. تفاوت «مخمصه» با «مشکل» این است که مخمصه قابل‌حل کردن نیست بلکه نیازمند به مدیریت است. برای مدیریت این مخمصه ایران نیازمند همکاری برد-برد با دیگر کشورهای منطقه است تا بتوان نهاد امنیت دسته جمعی را پی افکند.

ایران باید از حالا به دنبال ایجاد «نهاد امنیت منطقه‌ای» باشد زیرا بدون وجود این نهاد، دچار چالش‌های ناشی از مخمصه ژئوپلیتیکی خواهیم بود. برای تاسیس چنین نهادی پذیرش دو پیش‌شرط از سوی کشورهای منطقه ضروری است. نخست، کمرنگ شدن حضور آمریکا در منطقه یا خروج کامل این کشور که البته علاوه بر اراده و توان کشورهای منطقه، متاثر از رقابت‌های چین، روسیه و آمریکا، تحرکات فرامنطقه‌ای و حتی تحولات داخلی در آمریکا خواهد بود. از طرفی، کنشگری سازنده توسط ایران در همین مرحله باید بیش‌ازپیش تقویت گردد. دوم، پذیرش این مسئله که ایجاد امنیت منطقه‌ای صرفا متکی به این نیست که «تمامی» چالش‌های بین کشورها در یک روز و یک مرحله و با برگزاری یک نشست حل‌وفصل شود بلکه لازم است با پذیرش «path-dependency (مسیر-وابستگی)» بهره گرفته و بر سر مسائل مختلف، به ترتیب، به‌صورت تدریجی و درصدی و با بده-بستان بر سر کشورهای منطقه مذاکره شود. این امر به نفع ایران است چون کنترل زمان و مکان مذاکره را می توان در دست گرفت. ضرورت تشکیل چنین نهادی به این دلیل است که آمریکا با هر نیتی، روندهای امنیت منطقه‌ای را تضعیف نموده و حضور کشوری خارج از حوزه منطقه‌ای موجب برهم خوردن تعادل جریان‌های تاریخی-طبیعی گردیده است. ایران به دلیل تک‌‍افتادگی در منطقه، موظف است کشورهای حاشیه خلیج‌فارس را قانع کند و یا حتی به آنان اطمینان ببخشد که بدون حضور آمریکا در منطقه، امنیت جمعی کشورها دست‌یافتنی است. ایران به‌صورت تاریخی، مدافع تثبیت مرزهای سایکس–پیکو بوده است و نمونه تاریخی آن در زمان شاه، پشتیبانی از عمان و نمونه معاصر آن سوریه و یمن بوده است. در واقع٬ ایران مهم ترین کشور حافظ مرزهای خاورمیانه بوده است. هرچند که ایران متهم به به تغییرات درونی در کشورها است اما بر سر حفظ یکپارچگی ملی کشورها موضعی مشخص و سخت‌گیرانه دارد. این خود می تواند آغازی سازنده را در گفتگوهای منطقه ای رقم زند.

نکته دوم اما به دومین پیامد کلیدی تنهایی استراتژیک اشاره دارد. این پیامد چنین است که «کشوری که مرزهایش خاکریز دفاعی آن باشد٬ باید به درون خود تکیه کند.»

 در چنین سرزمینی کهن٬ تنهایی استراتژیک ایران نشان دهنده درون زایی و استقلال بنیادهای امنیت ملی ایران بوده است. تکیه به درون بدین معنی است که سنگ بنای امنیت ملی ایران بر رابطه میان “دولت” و “ملت” استوار است تا روابطی استراتژیک با قدرت های بزرگ و یا گروه های غیر دولتی منطقه ای. به سخن دیگر٬ امنیت ملی ایران را در صورت گسست در رابطه دولت و ملت نمی توان با هم پیمانی با قدرتی بزرگ٬ گروه های غیر دولتی نظامی منطقه ای٬‌ و یا موشک٬ بمب هسته ای٬ تانک و هواپیما نگاه داشت. این همه نشان دهنده این امرِ بنیادین است که سنجه ی منافع ملی کشور را می باید در رابطه دولت و ملت ارزیابی کرد. در واقع٬ نظام جمهوری اسلامی باید دریابد که حکمرانان ایرانی همواره فقط یک متحد تاریخی داشته است که آن هم ملت ایران بوده است. از این رو٬ باید خود را موظف به تقویت بنیان‌های اقتصادی کشور نماید و حافظ حقوق شهروندی ایرانیان باشد. مهم تر این که، بازتاب تقویت عناصر ملی ایران بر کل منطقه اثرگذار خواهد بود. امروز بزنگاهی تاریخی برای نظام جمهوری اسلامی است که بتواند نقش (نه قدرت) هژمون منطقه‌ای را به دست آورد. «قدرت» را می‌توان به هر شکل به دست آورد اما «نقش» از سوی همسایگان تفویض می‌گردد. ایران باید پرچم‌دار حفظ مرزها، انتخابات آزاد در کل منطقه و اتحاد واقعی با کشورهای منطقه بدون حضور نیروهای خروجی باشد. این امور مستلزم وجود اراده‌ای قدرتمند برای آغاز چرخشی نوین در داخل ایران است تا بتوان گام‌های اساسی را در خارج از ایران برای بدست آوردن امنیت ملی و منطقه‌ای برداشت. کوتاه این که٬ نگهداشت امنیت ملی و تمامیت سرزمینی ایران بدون “قوی شدن” امکان ندارد و شرط قوی شدن “تقویت رابطه دولت و ملت” در ایران است.

کشور: با سپاس از شما


[1] Mesbahi, Mohiaddin, Free and Confined: Iran and the International System. (Spring 2011). Iranian Review of Foreign Affairs, 5 (2): 9-34.

[2] Reisinezhad, Arash. The Shah of Iran, the Iraqi Kurds, and the Lebanese Shia. Palgrave MacMillan, June 2018, p. 324.

[3] یادداشت های علم: ویرایش و مقدمه از علینقی عالیخانی٬ ج. ۳: ۱۳۵۲ ٬ ص. ۲۴۹-۵۰.

[4] Reisinezhad, Arash. The Shah of Iran, the Iraqi Kurds, and the Lebanese Shia. Palgrave MacMillan, June 2018, p.1.

[5] همان

[6] همان

اخبار مرتبط



نوشته نخست

اقتدار و توسعه

چند نکته در باب دولتِ مقتدر توسعه‌گرا

سالار سیف‌الدینی: اقتصاددان ها، سیاسیون و جامعه شناس‌ها یا بسیاری از روزنامه‌نگاران بارها در مورد «توسعه» همه جانبه سخن گفته اند. برخی توسعه سیاسی را پیش نیاز توسعه اقتصادی می‌دانند و برخی دیگر برعکس توسعه اقتصادی را در اولویت قرار می دهند. هر کدام از دو گروه نیز دلایل متقن و قابل توجهی عرصه می کنند.  اما چه کسی قرار است برنامه توسعه سیاسی یا اقتصادی را پیش ببرد؟ پاسخ دشوار نیست: «دولت». ولی دولت(نظام سیاسی) چگونه می‌تواند توسعه نظام مند را به عنوان الگوی راهبردی محقق سازد؟ پاسخ آن هم دشوار نیست: برنامه ریزی یا آنچه که سیاست‌گذاری می نامیم. اما مگر نه این است که تا کنون دستکم در حوزه اقتصاد، سیاست گذاری‌های دقیقی برای پیشبرد برنامه های توسعه ای تدوین شده است؟ چند درصد از برنامه های توسعه ای که از دهه چهل تا به امروز تدوین و اجرایی شده است محقق شده اند؟ چه میزان از اسناد چشم انداز توسعه به وضعیت آرمانی نزدیک شده اند؟ پاسخ هر چه باشد، امیدوار کننده نیست. شاید نقطه عزیمت اصلی باید یافتن همین پاسخ برای چرایی این ناکامی باشد. چرا سیاست‌گذاری های موجود کامیاب نبودند؟  اگر فعلا فرض را بر اولویت توسعه سیاسی بر اقتصادی قرار دهیم،شاید بتوان فرمولی در این زمینه مشخص کرد که آینده ای بهتر را به تصویر می‌کشد. تجربه های تاریخی دولت مقتدر توسعه‌گرا، تجربه ای است که بسیاری از کشورها را به سلامت به وادای توسعه رسانده است. مطالعه در کشورهایی که در چند دهه گذشته به توسعه سیاسی و اقتصادی مطلوب رسیده اند، نشانگر تجربه موفق دولت مقتدر توسعه گرا در این وادی بوده است. از کره جنوبی تا مالزی یا ترکیه حتی برخی کشورهای پساشوروی یک دوره کوتاه پیشا دموکراسی را تجربه کرده و سپس وارد توسعه سیاسی- اقتصادی شدند.  پیش نیاز جامعه دموکراتیک، وجود دولت مقتدری است که آرمان توسعه را در میان مدت ( طرح چند ساله) در دستور کار قرار داده باشد. دولتی مبتنی بر دیوان سالاری قدرتمند و سریع، توانِ دفاعی و استقلال نسبی در عرصه تصمیم‌گیری بین المللی است. تنها یک دولت قدرتمند که در عمل و نه شعار، خواهان توسعه باشد، اراده ای جدی برای مقابله  فساد داشته باشد و امتیازهای گروهی و شخصی را الغاء،و اقدام به سیاست گذاری کند، قادر به حصول توسعه کامل است. دولت های ضعیف و بی برنامه نه قادر به برنامه ریزی اند و نه قادر به سیاست گذاری. لازمه سیاست‌گذاری به نظر می رسد لازمه زمان بندی و سیاست های توسعه ابتدا اصلاح ساختار دولت و دیوان به شکلی است که بتوان دولتی مقتدر و توسعه‌گرا را در کمترین زمان ممکن پیکربندی کرد. دلیل این تقدم این است که بدون وجود ساختار مطلوب، امکان اجرای هیچ برنامه ای نیست. اگر برنامه های توسعه قبلی شکست خورده اند دلیل آن فقدان همین وصف است. نظام سیاست‌گذاری از سه رکن اصلی تشیکل می شود. در نبود هریک از ارکان این مثلث هر نوع سیاست‌گذاری احتمالا به شکست خواهد انجامید و یا نیمه کاره رها خواهد شد. این ارکان عبارت اند از: متن سیاست گذاری، یا برنامه توافق شده در ارکان تصمیم گیری، دیوان سالاری منظم، سریع و مبتنی بر سلسله مراتب و در ...