رفتن به بالا

تعداد اخبار امروز : 0 خبر


  • شنبه ۲۵ اردیبهشت ۱۴۰۰
  • السبت ۳ شوال ۱۴۴۲
  • 2021 Saturday 15 May

در 16 مارس، برخی شهروندان اوکراینی اهل کریمه در یک نمایش مضحک انتخاباتی شرکت کردند که اشغالگران روسی آن را رفراندوم می‌نامیدند. روی برگه‌های رأی دو گزینه وجود داشت، که هر دو مؤید الحاق کریمه توسط روسیه بود.

در فوریه 2014 پس از یک کشمکش طولانی مدت و کشمکش میان اوکراین، روسیه و اتحادیه اروپا که از احتمال پیوستن دولت اکراین (رئیس جمهور یانوکویچ) به یک تفاهم نامه با اتحادیه اروپا ناشی می شد، سرانجام روسیه به اوکراین حمله و شرق آن را به تصرف خود در آورد. نزدیک دو هزار سرباز نیروهای ویژه روس که بعدها با نیروهای داوطلب تکمیل شدند به صورت ناشناس وارد شرق اوکراین شدند. روسیه به صورت رسمی حضور نیروهایش را در اوکراین تکذیب کرد اما افراد مسلح در شرق این کشور، دارای آخرین تجهیزات روسی از جمله تانک هایی بودند که قبلا هرگز به فروش نرفته بود. علاوه بر کریمه، استان های لوهانسک و دونتسک از اوکراین جدا شدند. یانوکویچ بلافاصله به روسیه پناهنده شد. این نخستین بار در تاریخ سیاست بود که رهبر یک کشور اشغال شده به کشورِ اشغالگر پناهنده می شد. تیوتی اسنایدر استاد تاریخ دانشگاه یئل روایتی از این حمله به دست می دهد:

اسنایدر

با آغاز 24 فوریه 2014 ، حدود ده هزار نیروی ویژه‌ی روسیه، با یونیفورم اما بدون آرم نظامی، از راه شبه جزیره‌ی کریمه به شمال حرکت و به اوکراین حمله کردند. ستاد فرماندهی اوکراین از این حمله غافلگیر شد و هدف اصلی این بود که جلوی خشونت مضاعف گرفته شود. مقامات موقت اوکراینی به نیروهای اوکراین در شبه جزیره دستور دادند مقاومت نکنند. در شب 26 فوریه، سربازان روسیه ساختمان پارلمان استانی را در شهر سیمفروپول[1] به دست گرفتند و پرچم روسیه را بر فراز آن برافراشتند. بنا به گفته‌ی گیرکین، او همزمان فرمانده عملیات برای گرفتن فرودگاه سیمفروپول بود. در 27 فوریه، سرگی گلازیف مشاور اوراسیای پوتین، با کریمه تماس تلفنی گرفته تا دولت جدید را تشکیل دهد. سرگی آکسیونوف[2]، تاجری مرتبط با جرایم سازمان‌یافته، به‌عنوان نخست‌وزیر کریمه اعلام شد؛ بورودای مشاور رسانه‌ای بود. در 28 فوریه، پارلمان روسیه با پیوستن خاک اوکراین به فدراسیون روسیه موافقت کرد. همان روز، رئیس جمهور امریکا اظهار داشت که «عمیقاً نگران نقل و انتقالات نظامی روسیه در اوکراین است.» این اولین واکنش عمومی باراک اوباما درباره‌ی بحران بود.

نمایش عمومیِ حمله‌ی روسیه توسط گرگ‌های شب[3] انجام شد، یک باشگاه موتورسواری روسیه که به‌عنوان نیروی شبه‌نظامی و بازوی تبلیغاتی دولت عمل می‌‌کرد در 28 فوریه، روزی که پارلمان روسیه‌ی رأی به الحاق کریمه داد، گرگ‌های شب عازم کریمه شدند. آنها برای سالیان سال گردهمایی‌های بزرگی در کریمه ترتیب می‌دادند، و در سال 2012 خود پوتین نیز شخصاً در این گردهمایی شرکت کرد (او نمی‌توانست موتور سیکلت براند، پس به او موتور سیکلتی سه چرخ دادند).

اکراین بخشی از روسیه است!

با حمله به اوکراین رهبران روسیه این موضع را گرفتند که همسایه‌شان دولتی مستقل نیست. این همان زبان امپراتوری بود. در چهارم مارس، پوتین توضیح داد که مشکل اوکراین انتخابات دموکراتیک بوده که باعث تغییراتی در قدرت شده او اشاره کرد که چنان انتخاباتی عملاً نوعی القای بیگانه‌ی امریکایی است. هم‌چنین گفت شرایط در اوکراین مشابه شرایط روسیه در زمان انقلاب 1917 است. روسیه توانست به عقب برگردد و اشتباهات گذشته را اصلاح کند. الکساندر دوگین در هشتم مارس چنین بیان کرد که «مطلقاً اوکراین به مانند بیست و سه سال گذشت توجه‌شان را معطوف به تمامیت ارضی و استقلال کشور کرده بودند، چنین استدلال می‌کردند که حمله و الحاق، با نابودی کشور اوکراین توجیه‌پذیر می‌شود ـ به عبارت دیگر، با نابسامانی‌ای که حمله‌ی روسیه ایجاد کرده در ذهن دوگین، جنگ برای نابودی اوکراین، جنگ علیه اتحادیه‌ی اروپا محسوب می‌شد: «باید اروپا را تسخیر و نابود کنیم».

رفراندم جدایی کریمه!

در 16 مارس، برخی شهروندان اوکراینی اهل کریمه در یک نمایش مضحک انتخاباتی شرکت کردند که اشغالگران روسی آن را رفراندوم می‌نامیدند. پیش از رأی‌گیری، کل تبلیغات عمومی در همین مسیر هدایت می‌شد. پوسترها اعلام می‌کردند که انتخاب بین روسیه و «نازیسم» است. در اینجا عدم همکاری با روسیه در اشغال، با برچسب نازیسم و فاشیسم تداعی می شد. رأی‌دهندگان هیچ‌گونه دسترسی به رسانه‌های بین‌المللی یا اوکراینی نداشتند.

روی برگه‌های رأی دو گزینه وجود داشت، که هر دو مؤید الحاق کریمه توسط روسیه بود. اولین گزینه، رأی به الحاق کریمه توسط روسیه بود. دومین گزینه «بازگشت خودمختاری مقامات کریمه» به روسیه بود، که به تازگی از سوی روسیه منصوب شده بودند و از روسیه درخواست الحاق را داشتند. بنا به گفته‌ی حفاظت اطلاعات ریاست جمهوری روسیه، میزان مشارکت 30 درصد بود و رأی بین دو گزینه تقسیم می‌شد. اما منابع رسمی، مشارکت را در حدود 90 درصد اعلام کردند؛ یعنی تقریباً تمام رأی‌دهندگان به نحوی انتخاب کرده بودند که مستقیماً منجر به الحاق می‌شد. در سواستوپول، میزان مشارکت رسمی 123 درصد بود. ناظران واجد شرایط حضور نداشتند، گرچه مسکو از برخی سیاستمداران ـ راست افراطیِ ـ اروپایی دعوت کرده بود تا نتایج رسمی را تأیید کنند. جبهه‌ی ملی فرانسه «اِمریک شاپراد» را به کریمه فرستاده بود، و مارین لوپن شخصاً نتایج را تأیید کرد. در نهایت ریاست جمهوری روسیه، از کارمندان خواستند از «فرانسوی‌ها تشکر کنند.»

طی مراسمی با شکوه در مسکو پوتین چیزی را قبول کرد که آن را «خواسته‌ی» مردم کریمه می‌نامند و مرزهای فدراسیون روسیه را گسترش می‌داد. این اصول توافق اولیه‌ی قانون بین‌الملل و منشور سازمان ملل متحد را نقض می‌کرد، هم‌چنین هرگونه پیمان امضا شده بین اوکراین مستقل و روسیه‌ی مستقل، و تضمین‌هایی که روسیه به اوکراین درباره‌ی محافظت از مرزهایش داده بود.

یکی از تفاهم‌نامه‌ های امنیتی نقض شده، معاهده امنیتی بوداپست[1] در 1994 بود، که در آن فدراسیون روسیه (به همراه انگلستان و امریکا) تضمین پاسداری از مرزهای اوکراین را ـ وقتی خلع سلاح هسته‌ای را پذیرفت ـ داده بودند، در آنچه شاید بزرگترین خلع سلاح هسته‌ای تاریخ بود، اوکراین در حدود «1300 کلاهک موشکی قاره‌پیما» را تحویل داد. درواقع روسیه با حمله به کشوری که تسلیحات اتمی‌اش را به طور کامل کنار گذاشته بود، این درس را به جهان داد که باید تسلیحات هسته‌ای داشت.

در مارس و آوریل، رسانه‌های روسیه تبلیغاتی را آغاز کردند که نهاد ریاست جمهوری و انجمن ایزبورسک (انجمنی متشکل از فاشیست های روسیه مانند الکساندر دوگین،پروخانف گلازیف – مشاور اوراسیای پوتین-) در فوریه به بحث گذاشته بودند. اشتیاقی چشمگیر برای «فدرال‌سازی»[5] اوکراین وجود داشت، با این منطق که جدایی «داوطلبانه‌ی» کریمه، کیف را ملزم می‌کرد به مناطق دیگرش همان میزان آزادی عمل را بدهد. وزارت خارجه‌ روسیه از روی احتیاط مشخص کرد که «فدرال‌سازی» به معنای پیشنهاد ویژه‌ی روسیه برای تجزیه‌ی اوکراین است، و یک اصل کلی نیست که بتوان آن را برای روسیه به کار برد. وزارت خارجه‌ی روسیه در 17 مارس اعلام کرد که با نگاه به «بحران شدید کشور اوکراین»، روسیه حق خود می‌داند تا اوکراین را به مثابه «قوم چندملیتی» تعریف کند و پیشنهاد یک «قانون اساسی فدرالی جدید» را برای کشور بدهد.

متحدان فاشیست روسیه در جنگ اکراین

اما در جنگی که قرار بود علیه فاشیسم باشد، بسیاری از متحدان روسیه فاشیست بودند. طرفداران امریکاییِ برترپنداریِ نژادسفید، ازجمله ریچارد اسپنسر[6]، متیوهایمباک[7]، و دیوید دوک[8] از پوتین تجلیل و از جنگ‌اش دفاع می‌کردند، و روسیه نیز این‌چنین جبران کرد که از پرچمی شبیه پرچم نبرد کنفدراسیون امریکا به‌عنوان نماد قلمروهای اشغال شده‌اش در جنوب شرق اوکراین استفاده کرد. راست افراطیِ اروپا جنگ روسیه را تحسین می‌کرد. کونراد رِکاس[9] فاشیست لهستانی، به‌طورکلی از مفهوم اوراسیاییِ پوتین و به‌طور اخص از حمله‌ی روسیه به اوکراین حمایت می‌کرد. او در سپتامبر 2013، پیش‌بینی کرد که روسیه به اوکراین حمله خواهد کرد، و رؤیای حکومتی تحت حمایت روسیه را در لهستان در سر داشت. رابرت لوسنیا[10] زمانی با پلیس مخفی کمونیست لهستان همکاری داشت و حامی مالیِ آنتونی ماچرویچ[11]، یکی از چهره‌های اصلی راست لهستان بود. رابرت با همکاری رکاس کوشید این خط فکری پروپاگاندای روسیه را ترویج بدهد که یهودیان بر اوکراین حاکم شده‌اند.

یوبیک[12] رهبر حزب فاشیست مجارستان که از سوی دوگین به مسکو دعوت شده بود، پروژه‌ی اوراسیا را تحسین کرد. رهبر حزب فاشیست بلغارستان کارزاری انتخاباتی در مسکو به راه انداخت. نئونازی‌هایِ حزب طلوع طلایی یونان[13]، روسیه را به دلیل دفاع از اوکراین در برابر «چپاولگران نزول‌خوار بین‌المللی» ستایش کرد، و با این عبارت منظورشان توطئه بین‌المللی یهود بود. جبهه‌ی ملی ایتالیا[14] «موضع شجاعانه‌ی پوتین علیه‌ِ لابی قدرتمند همجنس‌باز» را ستود. ریچارد اسپنسر رهبر برترپنداری نژاد سفید، سعی کرد ـ اما نتوانست ـ تا یک نشست راست افراطی اروپایی را در بوداپست ترتیب دهد. دوگین و منوئل آشینرایتر[15]، نئونازی آلمانی و یکی از مدافعان حمله‌ی روسیه به اوکراین در رسانه‌های روسیه، در میان دعوت‌شدگان بودند.

دوگین و منوئل آشینرایتر

چندتن از فعالان راست افراطی فرانسوی برای جنگیدن به اوکراین آمدند. آنها بعد از تأیید ارتش روسیه به میدان جنگ فرستاده شدند. در حدود یکصد شهروند آلمانی و شماری از شهروندان دیگر کشورهای اروپایی نیز برای جنگیدن در کنار ارتش و شبه‌نظامیان روسیه به اوکراین آمدند. جنگ روسیه در اوکراین میدان‌های آموزشی برای تروریسم ایجاد کرد. در پاییز 2016، یک ناسیونالیست صرب به دلیل برنامه‌ریزی کودتایی نظامی در مونته‌نگرو[16] دستگیر شد. او برای ارتش روسیه در اوکراین جنگیده بود، و چنین اظهار داشت که ناسیونالیست‌های روسیه او را برای این توطئه استخدام کرده بودند. در ژانویه‌ی 2017، نازی‌های سوئدی که توسط شبه‌نظامیان روسیه در روسیه آموزش دیده بودند، یک مرکز پناهندگی در گوتنبرگ[17] را با بمب اتم منفجر کردند.

در 2014، نهادها و افراد نزدیک به کرملین، دوستان فاشیست روسیه را سازماندهی کردند در آوریل 2014، شاخه‌ای از حزب رودنیاک[18] یک «جنبش ناسیونال ـ محافظه‌کار جهانی» تأسیس کرد. این شاخه با اشاره به اتحادیه‌ی اروپا به‌عنوان بخشی از «توطئه‌گران جهانی» یا به‌عبارتی توطئه‌ی بین‌المللی یهود، به الکسادرویچ ایلین استناد می‌کرد. الکساندر یوسووسکی[19] شهروند بلاروسی و مؤلف کتاب خداوند نگهدار استالین باشد! تزار اتحاد جماهیر شوروی. جوزف کبیر[20]، به مالوفیف کمک کرد اقدامات فاشیست‌های اروپایی را هماهنگ کند. یوسووسکی به لهستانی‌هایی که می‌خواستند در تظاهرات نمایشی ضداوکراینی در زمان حمله‌ی روسیه به اوکراین شرکت کنند پول پرداخت می‌کرد.

مالوفیف شخصاً رهبران راست افراطی اروپایی را در 31 مه 2014 به کاخی در وین دعوت کرد در این گردهمایی، نماینده‌ی فرانسه امریکا شاپراد و ماریون مارشال لوپن[21] خواهرزاده‌ی مارین لوپن بودند. دوگین با طرح پرطمطراق و احساساتی‌اش مبنی بر این‌که تنها یک راست افراطی متحد می‌تواند اروپا را از دست شیطان همجنس‌باز نجات دهد، تمام توجه گردهمایی را به خود جلب کرد.

‌‌‌آیا اکراین به سمت راست افراطی رفت؟

گروههای تازه تاسیس راست‌گرا پس از حمله روسیه به اکراین ظهور کردند هر چند تعداد کمی از آنها در میدان کیف حضور داشتند. با این وجود جنگ تاثیر قابل ملاحظه ای بر در تغییر افکار عمومی به سوی ناسیونالیسم افراطی نگذاشت. دستکم بسیار کمتر از کشور مهاجم! در انتخابات 25 مه 2014 پترو پروشنکو پیروز شد. یک روس زبان میانه رو از جنوب اکراین.در مقابل روسیه تلاش کرد تا کمیسیون انتخابات مرکزی اکراین را هک کند تا اعلام شود که یک سیاست مدار راست افراطی پیروز شده است در تلویزیون روسیه نیز چنین اعلام شد. محبوبیت راست افراطی در اکراین بسیار کم بود. هیچ کدام از احزاب راست گرا نتوانستند پنج درصد آستانه رای را برای ورود به پارلمان کسب کنند و در کابینه نیز حضور پیدا نکردند.

مرز بین روسیه و اوکراین

تیموتی اسنایدر، ترجمه هادی شاهی، در مسیر ناآزادی، نشر پارسه.


[1]. Simferopol

[2]. Sergey Aksyonov

[3]. Night Wolves

[4]. Budapest Memorandum on Security Assurances

[5]. Federalization

[6]. Richard Spencer

[7]. Matthew Heimbach

[8]. David Duke

[9]. Konrad Rekas

[10]. Robert Lusnia

[11]. Antoni Macierewicz

[12]. Jobbik

[13]. Golden Dawn

[14]. Fronte Nazionale

[15]. Manuel Ochsenraiter

[16]. Montenegro

[17]. Gothenburg

[18]. Rodina

[19]. Alyaksandr Usovsky

[20]. God Save StalinQ Tsar of the U.S.S.R. Joseph the Great

[21]. Marion Marechal-Le Pen

اخبار مرتبط

نظرات



نوشته نخست

اقتدار و توسعه

چند نکته در باب دولتِ مقتدر توسعه‌گرا

سالار سیف‌الدینی: اقتصاددان ها، سیاسیون و جامعه شناس‌ها یا بسیاری از روزنامه‌نگاران بارها در مورد «توسعه» همه جانبه سخن گفته اند. برخی توسعه سیاسی را پیش نیاز توسعه اقتصادی می‌دانند و برخی دیگر برعکس توسعه اقتصادی را در اولویت قرار می دهند. هر کدام از دو گروه نیز دلایل متقن و قابل توجهی عرصه می کنند.  اما چه کسی قرار است برنامه توسعه سیاسی یا اقتصادی را پیش ببرد؟ پاسخ دشوار نیست: «دولت». ولی دولت(نظام سیاسی) چگونه می‌تواند توسعه نظام مند را به عنوان الگوی راهبردی محقق سازد؟ پاسخ آن هم دشوار نیست: برنامه ریزی یا آنچه که سیاست‌گذاری می نامیم. اما مگر نه این است که تا کنون دستکم در حوزه اقتصاد، سیاست گذاری‌های دقیقی برای پیشبرد برنامه های توسعه ای تدوین شده است؟ چند درصد از برنامه های توسعه ای که از دهه چهل تا به امروز تدوین و اجرایی شده است محقق شده اند؟ چه میزان از اسناد چشم انداز توسعه به وضعیت آرمانی نزدیک شده اند؟ پاسخ هر چه باشد، امیدوار کننده نیست. شاید نقطه عزیمت اصلی باید یافتن همین پاسخ برای چرایی این ناکامی باشد. چرا سیاست‌گذاری های موجود کامیاب نبودند؟  اگر فعلا فرض را بر اولویت توسعه سیاسی بر اقتصادی قرار دهیم،شاید بتوان فرمولی در این زمینه مشخص کرد که آینده ای بهتر را به تصویر می‌کشد. تجربه های تاریخی دولت مقتدر توسعه‌گرا، تجربه ای است که بسیاری از کشورها را به سلامت به وادای توسعه رسانده است. مطالعه در کشورهایی که در چند دهه گذشته به توسعه سیاسی و اقتصادی مطلوب رسیده اند، نشانگر تجربه موفق دولت مقتدر توسعه گرا در این وادی بوده است. از کره جنوبی تا مالزی یا ترکیه حتی برخی کشورهای پساشوروی یک دوره کوتاه پیشا دموکراسی را تجربه کرده و سپس وارد توسعه سیاسی- اقتصادی شدند.  پیش نیاز جامعه دموکراتیک، وجود دولت مقتدری است که آرمان توسعه را در میان مدت ( طرح چند ساله) در دستور کار قرار داده باشد. دولتی مبتنی بر دیوان سالاری قدرتمند و سریع، توانِ دفاعی و استقلال نسبی در عرصه تصمیم‌گیری بین المللی است. تنها یک دولت قدرتمند که در عمل و نه شعار، خواهان توسعه باشد، اراده ای جدی برای مقابله  فساد داشته باشد و امتیازهای گروهی و شخصی را الغاء،و اقدام به سیاست گذاری کند، قادر به حصول توسعه کامل است. دولت های ضعیف و بی برنامه نه قادر به برنامه ریزی اند و نه قادر به سیاست گذاری. لازمه سیاست‌گذاری به نظر می رسد لازمه زمان بندی و سیاست های توسعه ابتدا اصلاح ساختار دولت و دیوان به شکلی است که بتوان دولتی مقتدر و توسعه‌گرا را در کمترین زمان ممکن پیکربندی کرد. دلیل این تقدم این است که بدون وجود ساختار مطلوب، امکان اجرای هیچ برنامه ای نیست. اگر برنامه های توسعه قبلی شکست خورده اند دلیل آن فقدان همین وصف است. نظام سیاست‌گذاری از سه رکن اصلی تشیکل می شود. در نبود هریک از ارکان این مثلث هر نوع سیاست‌گذاری احتمالا به شکست خواهد انجامید و یا نیمه کاره رها خواهد شد. این ارکان عبارت اند از: متن سیاست گذاری، یا برنامه توافق شده در ارکان تصمیم گیری، دیوان سالاری منظم، سریع و مبتنی بر سلسله مراتب و در ...