رفتن به بالا

تعداد اخبار امروز : 0 خبر


  • شنبه ۱۴ تیر ۱۳۹۹
  • السبت ۱۳ ذو القعدة ۱۴۴۱
  • 2020 Saturday 4 July
  • یکشنبه 6 بهمن 1398 - 11:56
  • کد خبر : 949
  • گفت و گو
  • چاپ خبر : جنبش های ملی و قومی در خاورمیانه معاصر
دکتر حمید احمدی

ملي‌گرايي داراي مرزها، تاريخ و ماهيت متفاوت مي‌باشد و آغاز، تكامل و سررشته آن ارتباطي با فاشيسم ندارد. از سوي ديگر برخي جلوه‌هاي حكومت فاشيستي را مي‌توان در جهان معاصر مشاهده كرد كه اصولاً داراي باورهاي ملي‌گرايانه نبوده اند.

سایت کشور: دکتر حمید احمدی استاد دانشگاه تهران و پژوهشگر مسائل خاورمیانه،جهان عرب ,  و مسایل ملی و قومی در ایران است. تا کنون از ایشان بیش از 40 اثر منتشر شده که بخش قابل توجهی از آنها به این حوزه باز می گردد. از جمله آن می توان به آثار قومیت و قومیت گرایی در ایران از افسانه تا واقعیت،ایران هویت قومیت ملیت،بنیادهای هویت ملی ایرانی و نیز دولت مدرن و اقوام ایرانی اشاره نمود. حمید احمدی از زمره معدود اساتید جامعه شناسی سیاسی است که از مطالعه تاریخ ایران در همه ادوار غافل نبوده و نقطه قوت آثار وی در این است که از داده های مکرر تاریخی برای توضیح پدیده های جامعه شناسی بهره می برد.

کشور- برخی علاقه مند هستند تا مرزهای بین فاشیسم و ناسیونالیسم را مبهم جلوه داده و بین این دو ملازمه ایجاد کنند. تفاوت فاشیسم و ملی گرایی در چیست؟

در آغاز بايد به اين نكته مهم اشاره كرد كه متأسفانه در ايران معاصر، یعنی قرن بيستم و به‌ويژه از جنگ جهاني اول به بعد، بسياري از واژگان سياسي و اجتماعي كه داراي بار علمي و تاريخي خاص خود بودند، كاربرد محفلي و كوچه و بازاري البته از نوع سياسي آن، يافتند و به ابزارهاي گفتماني روزمره جناح‌هاي گوناگون سياسي براي محكوم كردن مخالفان و رقباي خود تبديل شدند. يكي از مشهورترين اين واژگان‌ها «فاشيسم» و صفت «فاشيستي» بوده است. به عبارت ديگر اين واژه به تدريج از بستر تاريخي و علمي خود خارج شد و به‌گونه‌اي براي هر نوع گروه، حزب، دار و دسته و نيز حكومت برخوردار از ويژگي‌هاي اقتدارگرايانه بكار گرفته شد.

 بايد به اين نكته نيز اشاره كرد كه گروه‌هاي چپ‌گراي ماركسيستي نقش اساسي را در اين تحريف تاريخي و علمي به عهده داشته و به تدريج ساير جريان‌هاي سياسي را نيز به طور غيرمستقيم تحت تأثير قرار دادند. به‌گونه‌اي كه اين واژگان در نشريات علني و زيرزميني گروه‌هاي سياسي ايران و بيانه‌هاي گوناگون آنها كاربرد فراوان پيدا كرد.

محمود افشار یزدی برای اولین بار از واژه پان ایرانیسم استفاده کرد

در پاسخ به سؤال مربوط به تمايز ناسيوناليسم و فاشيسم بايد به اين نكته اشاره كرد كه اصولاً اين دو جريان‌هاي متفاوتي بوده‌اند و سرنوشت تاريخي و بنيادهاي آغازين آنها نيز با يكديگر تفاوت داشته است. درست است كه عمده‌ترين جريان‌هاي سياسي فاشيستي دوران معاصر در اروپا و ساير بخش‌هاي جهان از باورهاي تند ملي‌ گرايانه اقتدارگرا نيز برخوردار بودند، اما از آنجا كه ملي‌گرايي داراي ماهيت هاي متفاوت بوده و شکل متفاوتي  نيز از نوع اقتدارگرايانه تا گونه ليبرال و دمكراتيك و محافظه‌كار و حتي مذهبي آن، به خود گرفته است، نمي‌توان ملي‌گرايی يا فاشيسم را يكسان در نظر گرفت. گذشته از اين، اگر عمده‌ترين ويژگي‌هاي فاشيسم را بر اساس نظام تك‌حزبي، بسيج سياسي انبوه توده‌اي و ستايش افراطي ايدئولوژي واحد تعریف کنیم، بسياري از جريان‌هاي ايدئولوژيك ديگر برخوردار از ايدئولوژي اقتدارگرايانه همچون حكومت‌هاي تك‌حزبي ماركسيستي در دوران‌هاي استالين و نظاير آن را نيز مي‌توان فاشيستي در نظر گرفت.

بنابراين گرچه مي‌توان نوعي از انديشه و عمل ملي‌گرايانه مبتني بر برتري نژادي و سركوب گسترده و سامان يافته مخالفان را، برای نمونه در آلمان نازي و ايتالياي  در با فاشيسم دید، اما ملي‌گرايي داراي مرزها، تاريخ و ماهيت متفاوت مي‌باشد و آغاز، تكامل و سررشته آن ارتباطي با فاشيسم ندارد. از سوي ديگر برخي جلوه‌هاي حكومت فاشيستي را مي‌توان در جهان معاصر مشاهده كرد كه اصولاً داراي باورهاي ملي‌گرايانه مبتني بر ستايش ملت يا نژاد نبوده‌اند.

کشور- سیر تکوین ملی گرایی و فاشیسم در خاورمیانه به ویژه ایران را چگونه می توان توصیف و تحلیل کرد؟

پيدايي انديشه ملي‌گرايي در ايران به لحاظ تاريخي به دوران‌هاي پيش از مشروطه نيز بازمي‌گردد، هر چند كه به‌عنوان يك جريان سياسي مدرن سازمان يافته بايد در دوران‌هاي پس از مشروطه به جستجوي آن پرداخت. البته برخي از جريان‌هاي چپ و محافل قوم‌گرايانه برخاسته از آن در تلاش بوده‌اند كه  ملي‌گرايي ايراني را در اين دوران‌ها دارای ويژگي فاشيستي بدانند ولي اين بر داشت در واقع پروژه ای سياسي بود تا یک شناخت علمی تاریخی. اين پروژه سیاسی به تلاش‌هاي مطبوعات استالين در سال‌هاي پيش از جنگ جهاني دوم، به‌ويژه از 1938 به بعد مربوط مي‌شد كه هدفش آن بود ايران و دولت ايران را متحد آلمان نازي جلوه دهد. مطبوعات شوروي از 1938 به بعد گزارشات مفصلي را در چهار چوب يك جنگ رواني عليه ايران به‌صورت جعلي منتشر ساختند كه از اتحاد ميان دولت ايران و آلمان نازي حكايت داشت. با آغاز جنگ جهاني دوم و گسترش و پيچيده شدن آن، دامنه اين جنگ رواني عليه ايران با كمك شوروي به اروپا نيز كشانده شد. اين در حالي بود كه اصولاً ميان دولت ايران و آلمان نازي بجز در زمينه همكاري‌ها اقتصادي كه ريشه در آلمان پيش از پيدايش نازي‌ها داشت، همكاري چنداني وجود نداشت. مطبوعات استالين و بعدها برخي مطبوعات اروپايي با اغراق درباره حضور متخصصان آلماني (كه تعداد آنها همراه خانواده‌هايشان به حدود يكهزار و دویست نفر مي‌رسيد، اما مطبوعات شوروي تعداد آنها را بيش از پنج هزار نفر عنوان مي‌كردند)، زمينه را براي برنامه‌هاي بعدي خود در رابطه با ايران فراهم مي‌ساختند. همين تبليغات ساختگي مقدمه چين تهاجم دوجانبه استالين و چرچيل به ايران در شهريور 1320 از شمال و جنوب شد. اين در حالي بود كه دولت ايران با طراحي پيمان سعدآباد در سال 1938 (1317) و وارد كردن افغانستان، عراق و تركيه به آن در صدد بود سياست مستقلي را در برابر نيروهاي متخاصم اروپا (فاشيسم ـ نازيسم در برابر سرمايه‌داري و كمونيسم) در پيش بگيرد.

اين درست است كه با ظهور آلمان نازي و ايتالياي فاشيست، برخي محافل كوچك سياسي و برخي از بخش‌هاي افكار عمومي داراي احساسات مشابه در ايران پيدا شدند. اما اين‌گونه جريان‌ها (سومكا و ديگران) و گونه‌هاي افكار عمومي داراي نفوذ چنداني در بدنه اصلي جريان‌هاي سياسي و افكار عمومي ايران نبودند. اين را نيز بايد افزود كه جريان‌هاي كوچكي همچون سومكا برخاسته از انديشه‌هاي نهفته در جريان‌هاي نازي و يا فاشيسم اروپايي نبودند، بلكه اقدامات آنها بيشتر واكنشي به فعاليت‌هاي احزاب چپ وابسته به اتحاد شوروي بود كه در جريان سال‌هاي جنگ جهاني دوم زمينه‌ساز سياست‌هاي الحاق‌گرايانه اتحاد شوروي و جمهوري آذربايجان برای تجزیه آذربايجان و كردستان ايران شد.

محمد أمین الحسینی، مشهور به مفتی اعظم،در حالی که سلام هیتلری می‌دهد از سربازان بوسنیایی‌ای که جذب نیروهای اس اس شده‌بودند سان می‌بیند. او طرفدار آتشین کشتار یهودیان بود.

گذشته از اين در دوران‌هاي سلطه فاشيسم (از نوع آلماني يا ايتاليايي آن) در اروپا، جريان‌هاي سياسي و نحله‌هاي افكار عمومي مشابه در ساير مناطق خاورميانه و جهان اسلام پيدا شد. در تركيه، مصر و ساير كشورهاي عرب در سوريه و لبنان و عراق شاهد پيدايي اين جريان‌هاي سياسي بوده‌ايم. براي نمونه در مصر شايع شده بود كه هيتلر رهبر آلمان به تازگي مسلمان شده و با سفر به مكه به «حاج محمد هيتلر» تغيير نام داده است. مصري‌ها در آن سال‌ها موسوليني را نيز در اصل داراي تبار مصري دانسته است و بر آن بودند كه نام اصلي او «موسي نيل» بوده است كه اشاره به رود نيل در مصر دارد. پيدايي اين جريان‌ها در خاورميانه درواقع واكنشي به سياست‌هاي استعمارگرايانه انگلستان و متحدان آن بود و آلمان‌ها نيز به خوبي از اين احساسات آگاهي داشته و مروج حمايت از مسلمانان در برابر انگلستان و فرانسه بودند.

به هر روي جريان‌هايي چون سومكا پديده‌اي موقتي بودند كه در سال‌هاي گذار پس از جنگ پيدا شدند و هيچ‌گاه به بدنه اصلي ملي‌گرايايي ايراني تبديل نشدند. جالب اينجاست كه ملي‌گرايي رسمي و دولتي پهلوي نيز داراي اين ويژگي‌ها نشد. فعالان محافل راديكالی چون سومكا بعدها گرايشات معتدل‌تري پيدا كرده و به سوي ملي‌گرايي معتدل و ليبرال گرايش پيدا كردند.

کشور- شما در مقدمه کتاب “پان ترکیسم یک قرن در تکاپوی الحاقی گری” به نکته مهمی اشاره کرده و نوشته اید که ناسیونالیسم ایرانی بر خلاف دو ناسیونالیسم عرب و ترک در خاورمیانه به لحاظ اینکه از امتیاز تثبیت سرزمینی برخوردار بود،خصلت قومی و تهاجمی پیدا نکرد. یک مقدار در این خصوص بیشتر توضیح دهید:

اين يك واقعيت تاريخي است كه ملي‌گرايي ايراني در مقايسه با جريان عربي يا تركي آن داراي ريشه‌هاي تاريخي بسيار كهن‌تر بود. تركها و اعراب بيشتر در اواخر قرن نوزدهم با انديشه ملي‌گرايي آشنا شده و به تدوين آگاهي ملي و هويت قومي خود دست زدند. در حالي كه ايران از همان آغاز اسلام به تدريج راه خود را از خلافت و امپراطوري اسلامي جدا كرد و با گرايش به سوي تشيع و زنده كردن ميراث ايران پيش از اسلام و تركيب آن با ابعاد مذهبي اسلام، به تقويت هويت ايراني در ابعاد فرهنگي و سياسي آن دست زد.

اعراب و ترك‌ها در خلافت سنی ادغام شده و آگاهي تاريخي ملي مبتني بر وجود يك دولت كهن عربي يا تركي ،اصولا بدلیل نبود چنین دولتهایی در گذشته، نداشتند و تنها در اواخر قرن نوزدهم با آشنايي با انديشه ناسيوناليسم اروپا به اين جريان گرايش پيدا كردند.

اصولا بايد به سه نكته و تفاوت اساسي ميان پان‌ايرانيسم از يك طرف و پان‌تركيسم و پان‌عربيسم اشاره كرد:

برخلاف ايران، در تركيه و كشورهاي عربي جريان‌هاي ناسيوناليستي قدرتمندي پيدا شدند كه به طور مستقيم و غيرمستقيم تحت تأثير فاشيسم اروپايي (به‌ويژه نوع نازيسم آن) بودند. در حالي كه جريان‌هاي ملي‌گرايي ايراني تأكيد چنداني بر مسئله نژاد نداشته‌اند، هر دو جريان پان‌عربيسم و پان‌تركيسم  بشدت گرایش های نژادی داشتند.

1- پان‌ايرانيسم يك جريان خاص از انديشه‌ ملي‌گرايي ايراني بود كه از بدنه اصلي بيرون آمده و در واكنش مستقيم و آشكار به تهديدات پان‌عربيسم و پان‌تركيسم عليه ايران و برای رویارویی با آنها و نیز جریان چپ طرفدار شوروی پا به صحنه گذاشت. اين نكته را بخوبي مي‌توان در انديشه‌هاي محمود افشار از پيشگامان پان‌ايرانيسم رديابي كرد. تبليغات وسيع و گسترده نشريات پان‌تركي و بعدها جريان‌هاي پان‌عربي عليه ايران و سياست‌هاي الحاق‌گرايانه آنها براي جدايي آذربايجان و خوزستان از ايران باعث شد تا انديشه و عمل پان‌ايرانيستي در ايران شكل بگيرد.

٢- برخلاف پان‌تركيسم و پان‌عربيسم، جريان پان‌ايرانيسم تأكيد چنداني بر پديده نژاد نداشته است. در برابر جريان پان‌تركيسم و تا حد كمتري پان‌عربيسم که بيشتر جنبه نژادي پيدا كردند، و شعارهايي چون «نژاد ترك برترین نژاد» را به نماد خود تبديل ساختند. نگاهي به نوشته‌هاي فعالان و انديشمندان پان‌ايرانيسم، پان‌تركيسم و پان‌عربيسم به خوبي اين فقدان بحث نژاد در پان‌ايرانيسم و تأكيد بر آن در پان‌تركيسم و پان‌عربيسم را آشكار مي‌سازد. گرچه در ايران بحث آريايي و نژاد آريايي مطرح بوده است. اما با رنگ و بوی نازیستی آن به شعار اصلي و محوری  هیچیک از جريان‌هاي ملي‌گراي ايراني، و حتي پان‌ايرانيست‌ها تبدل نشده است. بحث نژاد بيشتر در «فرهنگ سياسي عامه» معاصر در حاشيه‌هاي جامعه ايراني و در حاشيه افكار عمومي وجود داشته است تا در متن فرهنگ سياسي ايران يا مرامنامه احزاب سياسي ملي‌گري ايراني.

 ٣- در حالي‌كه پان‌تركيسم و پان‌عربيسم هر دو از ويژگي‌هاي آشكار و گسترده الحاق‌گرايانه برخوردار بوده‌اند و مبلغ جداسازي سرزمين‌هاي فرضي تركي و عربي و بازگرداندن آن به جهان عرب يا ترك، اما جريان پان‌ايرانيسم هيچ‌گاه سياست‌هاي الحاق‌گرايانه از خود آشكار نكرده و خواستار جدايي سرزمين‌هاي از دست رفته ايران و پيوستن آنها به ايران كنوني نبوده است. به تعبير ديگر، در برابر پان‌عربيسم و پان‌تركيسم كه از ابعاد تهاجمي گسترده عليه ساير ملت‌هاي خاورميانه و يا اروپا برخوردار بوده است، پان‌ايرانيسم بيشتر جنبه تدافعي داشته و با الحاق‌گرايي ضدايراني به رويارويي پرداخته است.

نیهال آتسیز از فعالان سیاسی ترکیه در دهه 1940 وی از پان ترکیست های طرفدار هیلتر بود و در این تصویر ژست مشابهی گرفته است

گذشته از اين سه نكته، اصولاً در ايران هيچ‌گاه حزب يا جريان‌هاي خاص به طرفداري آشكار از فاشيسم (از نوع آلماني يا ايتاليايي آن) پا به صحنه نگذاشته است. در حالي كه در جهان عرب احزابي چون «حزب ناسيونال سوسياليست سوري» به رهبري انطوان سعاده، و يا جريان‌هاي گوناگون پان‌تركي در اواخر دهه 1930 و اوايل دهه 1940 به طور آشكار اساسنامه‌هاي مشابه با احزاب فاشيستي برای خود تدارک دیده بودند. تظاهرات گسترده هزاران فعال پان‌تركيست در شهرهاي بزرگ تركيه (آنكارا و استانبول) در سال‌هاي نخست دهه 1940 و به‌ويژه در سال 1944 در حمايت از فاشيسم اروپايي و اعمال فشار بر دولت تركيه براي پيوستن به آلمان نازي و ايتالياي فاشيسم نمونه آشكار اين گرايشات بوده است.

ملي‌گرايي ايراني در جريان اصلي خود داراي گرايشات قدرتمند مدني بوده و بيشتر جلوه‌هاي آشكار ليبرال و دمكراتيك به خود گرفته است. اين را هم در جريان ملي‌گراي عرفي ايراني و هم در جريان ملي‌گرايي برخوردار از گرايشات مذهبي و اسلامي مي‌توان ديد. به نظر مي‌رسد كه ملي‌گرايي ايراني در آينده نيز در همين راستاي اعتدال‌گرايي مدني به جريان خود ادامه دهد.

کشور- نقش نخبگان محلی در شکل گیری تفکر وحدت گرایی در ایران چه بود؟!

اصولاً ملي‌گرايي در ايران، چه به‌عنوان يك انديشه سياسي معاصر و چه به‌عنوان يك اقدام سياسي بيشتر پيامد تلاش‌هاي فكري و سياسي نخبگان ايراني برخاسته از ميان اقوام ايراني به‌ويژه آذري‌ها و كردها بوده است. اين نكته را مي‌توان در هر دو جريان معتدل و راديكال ملي‌گرايي ايراني و حتي در ناسيوناليسم رمانتيك ايراني سال‌هاي آغازين مشروطه و پيش و پس از آن مشاهده كرد. آذري‌ها به‌ويژه در اين رابطه نقشي بسيار فعال‌تري از ساير ايرانيان داشته‌اند. انديشه پان‌ايرانيسم نيز در انديشه و عمل سياسي داراي يك خاستگاه قدرتمند آذري و حتي كُردي، بوده است و اين را مي‌توان در فعاليت‌هاي سياسي و فرهنگي نخبگان و فعالان آنها که با دولت‌هاي ايراني پس از مشروطه تا انقلاب اسلامي 1357 همكاري داشته‌اند ديد. علت اين نكته را بايد در اين واقعيت جستجو كرد. كه اين‌گونه نخبگان به دليل همجواري زادگاهشان با همسايگان الحاق‌گراي ايراني، از روسيه تزاري و اتحاد شوروي گرفته تا تركيه و عراق بعثي و ساير پان‌عرب‌ها، چالش‌هاي موجود بر سر راه يكپارچگي سرزميني و فرهنگي و سياسي ایران را بيشتر از نخبگان ساكن مناطق مركزي يا شرقي ايران درك مي‌كرده‌اند. به همين دليل نخستين جلوه‌هاي آشكار انديشه و عمل ناسيوناليستي از نوع معتدل، راديكال‌ها و رمانتيك آن را مي‌توان در مناطقي چون آذربايجان، گيلان و كردستان ديد.

همچنین بيشترين ايستادگي را در برابر جريان‌ها الحاق‌گراي پان‌تركي و پان‌عربي ضدايراني مي‌توان در ميان نخبگان اقوام ايراني مشاهده كرد. براي نمونه محكم‌ترين پاسخ‌هاي علمي، تاريخي، سياسي و فرهنگي به پان‌تركيسم را بايد در ميان نخبگان فكري و سياسي آذري ايران جستجو كرد. اين نكته را در طول دهه‌هاي گذشته تاكنون مي‌توان به خوبي پيگيري و رديابي كرد.

کشور- جریان قوم‌گرا همواره نهاد دولت مدرن در ایران ( چه پهلوی و چه جمهوری اسلامی را متهم به ستم قومی کرده است. اما از سوی دیگر همه جریانهای قومی موجود در کشور از خصلت خشونت طلبی برخوردارند. این تضاد گفتاری چگونه قابل تحلیل است؟

اين واقعيت را مي‌توان به خوبي در فعاليت‌هاي سياسي و مطبوعاتي آن دسته از قوم‌گرايان مشاهده كرد. بهره‌گيري آنها از واژگاني همچون «شونيسم فارس» و يا «فاشيسم فارس و آريايي» و نظاير آن در واقع تداوم همان جريان گفتماني عوام‌گرايانه جريان‌هاي چپ‌گراي سال‌هاي پيش و سال‌هاي نخستين پس از انقلاب است كه مخالفان خود اعم از دولت و جريان‌هاي سياسي مخالف رقيب، از نوع ملي‌گرا و مذهبي آن را، با واژگاني چون فاشيست ، فاشیسم مذهبی مرتجع و ساير آن متهم مي‌كردند.

 اصولاً گفتمان قوم‌گرايانه معاصر ايران ريشه در گفتمان عوام‌گرايانه چپ استاليني (كه نقطه مقابل چپ علمي و تاريخي است) دارد تا واقعيت تاريخي.

 اين گفتمان همان‌گونه كه اشاره كرديد داراي يك تناقض آشكار دروني نيز هست. بدين معني كه آنها از يك‌سو مخالفان قوم‌گرايي را با واژگاني همچون فاشيسم و شونيسم مورد حمله قرار مي‌دهند، اما در گفتار و كردار و در گستره وسيع، خود نماد آشكار اين واژگان هستند. به عبارت ديگر «شونيسم قومي» جلوه‌هاي آشكارتري از شونيسم ايراني يا ملي داشته است. یعني ما در ميان نوشته‌ها و فعاليت‌هاي جريان‌هاي ملي‌گرا كمتر به جلوه‌هاي خشونت‌طلبانه گفتاري و ستايش‌هاي شونيستي از ايران برمي‌خوريم تا در ميان نوشته‌ها و عمل گروه‌هاي سياسي قوم‌گراي پراكنده در داخل و خارج از ايران. اين را مي‌توان در يك تحليل محتواي ساده نشريات قوم‌گراي داراي گرايشات به طور نمونه پان‌تركي و پان‌عربي و پايگاه‌هاي اينترنتي آنها و مقايسه آن با نوشته‌ها و پايگاه‌هاي جريان‌هاي ملي‌گراي ايراني مشاهده كرد. گستراندن ادبيات نفرت (ايجاد تفرقه ميان بخش‌هاي گوناگون مردم با تأكيد بر بحث زبان و نژاد) و نفي و انكار هويت فرهنگي و سياسي ايران با عربي خواندن آن و تاكيد بر ويژگي‌هاي زبان عربي و يا تركي و اغراق درباره آن، از ويژگي عمده نشريات و پايگاه‌هاي اينترنتي قوم‌گرايانه بوده است.


جریان قوم‌گرايانه ريشه در گفتمان چپ استاليني دارد

درواقع در ايران معاصر با يك «شوينيسم قومي» روبرو هستيم تا «شوينيسم ملي». در عمل نيز اين جريان‌هاي افراطي به كاربرد خشونت فيزيكي عليه مخالفان خود و تلاش در جهت سركوب هرگونه جلوه‌هاي ايران‌دوستي ميان هم‌زبانان خود چه از راه اعمال فشارهاي تبليغاتي و يا تهديدات و اعمال خشونت فيزيكي و كاربرد آن، به‌ويژه در آذربايجان و كردستان و خوزستان تمايل داشته‌اند. اگر قرار باشد واژگاني چون فاشيسم را به‌گونه‌اي غیر عملي و غیر تاريخي در مورد جريان‌هاي سياسي و فكري معاصر ايران به كار گرفت، اين محافل و گروه‌ها در درجه نخست در اين پوشش قرار مي‌گيرند. اعمال خشونت‌هاي فيزيكي به صورت حملات مسلحانه و قتل مخالفان قو‌م‌گرايي و قلع و قمع ايران‌دوستان در سال‌هاي سلطه گروه‌هاي قوم‌گرا در آذربايجان و كردستان اواسط دهه 1320 خورشيدي، و نيز در سال‌هاي نخستين پس از انقلاب در كردستان و برخي نقاط ديگر ايران نمونه‌هاي آشكار اين تمايل‌ خشونت‌طلبانه افراطي بوده است. البته بايد اين نكته را نيز افزود كه گروه‌ها چپ ماركسيسم عوام‌گراي ايراني در سال‌هاي نخستين پس از انقلاب در كاربرد اين‌گونه واژگان و تشویف خشونت فيزيكي و گفتماني در ميان اقوام ايراني نقشي اساسي داشته‌اند.

کشور- با سپاس از شما

اخبار مرتبط



نوشته نخست

اقتدار و توسعه

چند نکته در باب دولتِ مقتدر توسعه‌گرا

سالار سیف‌الدینی: اقتصاددان ها، سیاسیون و جامعه شناس‌ها یا بسیاری از روزنامه‌نگاران بارها در مورد «توسعه» همه جانبه سخن گفته اند. برخی توسعه سیاسی را پیش نیاز توسعه اقتصادی می‌دانند و برخی دیگر برعکس توسعه اقتصادی را در اولویت قرار می دهند. هر کدام از دو گروه نیز دلایل متقن و قابل توجهی عرصه می کنند.  اما چه کسی قرار است برنامه توسعه سیاسی یا اقتصادی را پیش ببرد؟ پاسخ دشوار نیست: «دولت». ولی دولت(نظام سیاسی) چگونه می‌تواند توسعه نظام مند را به عنوان الگوی راهبردی محقق سازد؟ پاسخ آن هم دشوار نیست: برنامه ریزی یا آنچه که سیاست‌گذاری می نامیم. اما مگر نه این است که تا کنون دستکم در حوزه اقتصاد، سیاست گذاری‌های دقیقی برای پیشبرد برنامه های توسعه ای تدوین شده است؟ چند درصد از برنامه های توسعه ای که از دهه چهل تا به امروز تدوین و اجرایی شده است محقق شده اند؟ چه میزان از اسناد چشم انداز توسعه به وضعیت آرمانی نزدیک شده اند؟ پاسخ هر چه باشد، امیدوار کننده نیست. شاید نقطه عزیمت اصلی باید یافتن همین پاسخ برای چرایی این ناکامی باشد. چرا سیاست‌گذاری های موجود کامیاب نبودند؟  اگر فعلا فرض را بر اولویت توسعه سیاسی بر اقتصادی قرار دهیم،شاید بتوان فرمولی در این زمینه مشخص کرد که آینده ای بهتر را به تصویر می‌کشد. تجربه های تاریخی دولت مقتدر توسعه‌گرا، تجربه ای است که بسیاری از کشورها را به سلامت به وادای توسعه رسانده است. مطالعه در کشورهایی که در چند دهه گذشته به توسعه سیاسی و اقتصادی مطلوب رسیده اند، نشانگر تجربه موفق دولت مقتدر توسعه گرا در این وادی بوده است. از کره جنوبی تا مالزی یا ترکیه حتی برخی کشورهای پساشوروی یک دوره کوتاه پیشا دموکراسی را تجربه کرده و سپس وارد توسعه سیاسی- اقتصادی شدند.  پیش نیاز جامعه دموکراتیک، وجود دولت مقتدری است که آرمان توسعه را در میان مدت ( طرح چند ساله) در دستور کار قرار داده باشد. دولتی مبتنی بر دیوان سالاری قدرتمند و سریع، توانِ دفاعی و استقلال نسبی در عرصه تصمیم‌گیری بین المللی است. تنها یک دولت قدرتمند که در عمل و نه شعار، خواهان توسعه باشد، اراده ای جدی برای مقابله  فساد داشته باشد و امتیازهای گروهی و شخصی را الغاء،و اقدام به سیاست گذاری کند، قادر به حصول توسعه کامل است. دولت های ضعیف و بی برنامه نه قادر به برنامه ریزی اند و نه قادر به سیاست گذاری. لازمه سیاست‌گذاری به نظر می رسد لازمه زمان بندی و سیاست های توسعه ابتدا اصلاح ساختار دولت و دیوان به شکلی است که بتوان دولتی مقتدر و توسعه‌گرا را در کمترین زمان ممکن پیکربندی کرد. دلیل این تقدم این است که بدون وجود ساختار مطلوب، امکان اجرای هیچ برنامه ای نیست. اگر برنامه های توسعه قبلی شکست خورده اند دلیل آن فقدان همین وصف است. نظام سیاست‌گذاری از سه رکن اصلی تشیکل می شود. در نبود هریک از ارکان این مثلث هر نوع سیاست‌گذاری احتمالا به شکست خواهد انجامید و یا نیمه کاره رها خواهد شد. این ارکان عبارت اند از: متن سیاست گذاری، یا برنامه توافق شده در ارکان تصمیم گیری، دیوان سالاری منظم، سریع و مبتنی بر سلسله مراتب و در ...